شجاعت و شهامت
راوی سید حسین موسوی مقدم : قرار بود مانند شبهای گذشته جهت گشودن معبر و خنثی نمودن میادین به سمت جلو حرکت کردیم شب هنگام با تعدادی از برادران جهت انجام ماموریت به راه افتادیم برادر نیکرو همراه ما آمد وقتی حرکت کردیم گفتند:که مسیر تغییر کرده و باید مسیر دیگری را انتخاب کنیم ولی با وجود این ما سعی می کنیم در همان منطقه این که شبهای قبل کار می کردیم مشغول به کار شویم.بعد از مدتی پیاده روی به میدان مین رسیدیم اما با خواندن آیه وجعلنا…. خداوند چشمان آنها را کور کرده بود و ما را نمی دیدند. با اطمینان کامل در میدان مین دنبال مسیر شب قبل می گشتیم برادر نیکرو گفت:شما که دیشب اینجا بودید فکر می کنید معبر کدام طرف باشد ؟ گفتم امکان دارد طرف چپ باشد.فکر کنم خیلی به سمت راست آمده باشیم. به طرف چپ حرکت کردیم ولی چون تمام نقاط آن منطقه شبیه به هم بود نشانی هایی را که شب قبل مشخص کرده بودیم پیدا نکردیم.هر کجا قدم می گذاشتیم مثل هم بود 50 متر جلوتر می رفتیم ولی باز می دیدیم معبر آنجا نیست چند بار اطراف میدان مین راه رفتیم اما فایده ای نداشت. ماه هم آهسته بالا نی آمد. و آسمان را روشن می کرد هنگامی که دیدیم معبر را پیدا نمی کنیم پشت تپه کوچکی که آنجا بود رفته و دراز کشیدیم برادر نیکرو گفت:خوب برادر موسوی حالا باید چکار کنیم؟با دست به سمتی اشاره کردم و گفتم:از هینجا 50 متر تا آنجا می رویم اگر معبر دیشبی آنجا بود گه چه بهتر و گرنه از همانجا مشغول به کار می شویم و معبر دیگری باز می کنیم.چون چاره ای نیست مسیر شب قبل را گم کرده ایم و باید دوباره از همینجا شروع کنیم به راه افتادیم مقداری که جلو رفتیم پشت سرم را نگاه کردم دیدم خبری از بقیه نیست و فقط ما دو نفر جلو هستیم 5 نفر دیگر عقب مانده اندبرادر نیکرو گفت:چرا اینها نیامدند؟گفتم:نمی دانم چرا عقب افتادند؟هر چه برادر نیکرو اشاره کرد تا آن 5 نفر به ما برسند تا با هم حرکت کنیم فایده ای نداشت.او به عقب برگشت و آنها را پیدا کرد و بازگشت.من هم از همانجا تکان نخوردم تا آنها رسیدند. برادر نیکرو گفت:سریع حرکت کنیم که شب گذشته هیچ کاری نکردیم در حال حرکت ناگهان دیدم از روبرو بلند شده و به طرف ما نگاه می کند به برادر نیکرو گفتم :آن جلو را نگاه کن یک نفر آنجا دیده می شود به محض نگاه کردن گفت:درست می گویی یک نفر آنجا ایستاده است حالا چکار کنیم معلوم نیست از نیروهای خودی است که آمده اینجا معبر باز کند یا از نیروهای عراقی است.حرکتی نکردیم تا ببینیم چه عکس العملی نشان میدهد به حالت درازکش فقط جلو را نگاه می کردیم که دیدیم یک نفر دیگر هم بلند شد و ایستاد و به دنبال او چهار نفر بلند شدند.آن لحظه فهمیدیم که آنها عراقی هستند که مارا دیده و به طرفمان می آمدند و کم کم نزدیک می شدند از آنها فاصله چندانی نداشتیم برادر نیکرو گفت:باید عقب نشینی کنیم گفتم:نه عقب نشینی نمی کنیم آنها ما را گم کردند.2،3 نفر از بچه ها از پشت تپه بروند آن طرف و ما هم از اینجا آنها را زیر نظر داشته باشیم به جای اینکه آنها ما را بگیرند ما آنها را می گیریم.برادر نیکرو گفت:نه احتمالا تلفات می دهیم و از بین می رویم.نتوانستم ایشان را قانع کنم به طرف عقب حرکت کردیم چون من جلو بودم اگر تکان می خوردم آنها مرا می دیدند به همین دلیل نمی توانستم حرکتی انجام دهم. اما بچه های دیگر از پشت سر من سینه خیز عقب نشینی کردند برادر نیکرو هم سینه خیز از پشت سرم رفت تا اینکه من بلند شدم و همراه بقیه به عقب برگشتیم .
ثبت دیدگاه