اطاعت از فرماندهي
راوی هادی پور غلام: در عملیات میمک بود ما در سنگر فرماندهی که تقریباً نزدیکیهای خط مقدم بود در یکی از تپههایی که از دشمن تصرف کرده بودیم مستقر بودیم در سنگری که متعلق به عراقیها بود فرماندهی تیپ عبدالحسین برونسی و جمعی از یاران ایشان از جمله محمدرضا ارفعی حضور داشتند از یکی از نقاط نزدیک پاتک شد بدی را شروع کرده بود و بیشتر عزیزان رزمندهای که در آن منطقه بودند دچار مجروحیت و صدماتی شده بودند فشار زیادی را داشت عراق میآورد که آن منطقه را از ما پس بگیرد فرماندهی گروهان آن منطقه به حساب مجروح شد و به پشت خط برگشت یکی از دوستان دیگر باز مجدداً اعزام شد و مسؤلیت را بر عهده گرفت آن برادر هم که آنجا وارد شده بود در مسیر راه مجروح شد و به مقصد نرسید آقای برونسی به ارفعی گفت به طرف خط برود و مسؤلیت جوابگویی پاتک دشمن را بعهده بگیرد آقی ارفعی سریع آماده شد و رفت به منطقه از آنجا با شبکهی بیسیم تماس گرفت که به منطقه رسیده است ساعتی را آنجا مقاومت کرد و پاتک دشمن را جواب دادند که ناگهان بیسیم صدا زد -که خودم پشت بیسیم بودم- که بیسیم را به حاجی برونسی بدهید گوشی را به بونسی دادم و آن بیسیمچی اعلام کرد که ارفعی شهید شد و حال آنکه شهید نشده بود ولی خوب جراحتی که از ناحیهی شکم برداشته و تمام احشام بیرون ریخته بود بچهها وقتی این وضعیت را دیه بودند احتمال داده بودند که شهید شده است و من به عینه دیدم وقتی برونسی این خبر را شنید بسیار متأثر شد و اشک از چشمانش جاری گردید حالتی داشت چون واقعاً یکی از بازوان قوی خودش را از دست داده بود روی زمین نشست و گفت انالله و انا الیه راجعون و بعد از این جمله گفت به خدا کمرم شکست و یکی از یاران نزدیک من از دست رفت دوستان یک مقداری گریه کردند چند دقیقهای را همه در حزن و اندوه بودیم و تقریباً احساس کردیم که ایشان شهید شده است ساعتها از این موضوع گذشت و بچههایی که در خط مقدم بودند گفته بودند ارفعی شهید است و ایشان را کنار شهدای دیگر گذاشته بودند بعدازظهر که مقداری فشار دشمن کم شده بود و خط تثبیت شد برادران تعاون برای انتقال شهداء به پشت خط رفته بودند وقتی شهداء را از جمله ارفعی را به معراج شهداء منتقل میکنند و مشغول تخلیهی شهداء از ماشین میشوند که احساس میکنند یک نفسی از ارفعی کنده شد و صدایی خارج میشود میگویند ایشان هنوز جان در بدن دارد سریعاً ایشان را به بیمارستان صحرایی میرسانند و مورد عمل جراحی قرار میگیرد و بالاخره نجات پیدا میکند وقتی پشت خط برگشتیم به اتفاق برونسی و دیگر دوستان به عیادت و ملاقات او رفتیم و گفتیم تو که شهید شده بودی چه شد؟ گفت: خودم هم احساس میکنم که شهید شدم آن لحظه که مورد اصابت گلوله قرار گرفتم در یک حال و هوایی دیگری بودم چون شنیده بودم که بعد از شهادت حوریه میآید به استقبال از یک طرف احساس میکردم که شهید شدم و توی دنیا نیستم ولی از آن طرف میگفتم پس چرا از حوریه خبری نیست میگفت چند ساعتی را با این وضع سپری کردیم و خوب خدا خواسته بود که از خدمات ارزندهی این شهید چند صباح دیگری نظام استفاده کند بعد از این که مداوا شد مجدداً به جبهه برگشت تا این که در عملیات بعدی شربت شهادت را نوشید.
ثبت دیدگاه