شناسه: 63722

خاطره شماره 15 - شهید محمدرضا ارفعی

راوی محمد رضا قهرمانی: وقتی هم دخترمان فاطمه بدنیا آمده بود محمد رضا مشهد بود روزی به من گفت خانم تا من هستم بچه مان را حرم ببریم ایشان را بردیم حرم و خود محمد رضا توی گوشهایش اذان واقامه گفت همان شب که رفتیم حرم آقای امامی کاشانی اتفاقاً‌حرم مشرف شده بودند و حرم را قرق کرده بودند این هم خواست خدا بودند که همه را بیرون کردند و ما را چون بچه بغل ایشان بود بیرون نکردند دیگر ایشان رفته بودند نزد آقای امامی کاشانی و ایشان هم در گوشهای فاطمه اذان واقامه گفته بودند آقای امامی کاشانی اسم بچه را پرسیده بودند و وقتی گفته بودند فاطمه است خوشحال شده بودند آن شب یک حرم دلچسبی رفتند و وقتی آمدند گفتند خانم فاطمه را خیلی خوب تبرک کردم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه