خاطرات بعد از مجروحيت
راوی بی بی بتول نعمتی: مدتی بود که محمد رضا جبهه رفته بود و نامه اش نمی آمد زود به سپاه رفتم وگفتم بچه من شهید شده که برایمن نامه نمی فرستد سپاه می گفت شهدایی که داریم الان موجودند شما بیا اینها راببین که مطمئن شود پسر شما جز شهدا نیست و زنده است دیگر آمدم خانه و گریه می کردم بعد فکر کردم گفتم بروم بگویم اگر زنده است که یک تلفن به ایشان بزنند بلکه من صدایش را بفهمم رفتم سپاه گفتم اگر بچه من زنده است پس تلفن بکنید تا با ایشان صحبت کنم گفتند خیلی خوب اینجا بنشین تا ما تلفن بزنیم نشستم و آنها تلفن کردند و رضا آمد پشت خط تلفن گفت:مادر گفتم جان مادر مادرجان شما از کجا تلفن می کنی ؟ از تو سپاه شما گفت:چطور آمدی توی سپاه گفتم:مادر جان خیلی دلگیرم شب و روز گریه میکنم برای شما به همین دلیل آمدم تلفن زدم تا لااقل صدای شما را بشنوم گفت:ببین مادر جان تا انقلاب مهدی نهضت ادامه دارد تا من زنده هستم اینجا خدمت میکنم مادر جان ناراحت نشین
ثبت دیدگاه