شجاعت و شهامت
راوی حسن ارفعی: ـ برادر وقتی یک بار جبهه رفته بودم بعد از شهادت محمد رضا بود در موقع تحویل گرفتن لباس و پوتین یکی از رفقا مارا شناخت وگفت شما برادر شهید ارفعی هستید ؟ گفتم:بله . گفت خاطرات زیادی از ایشان دارم بیا بنشین تا برایت تعریف کنم می گفت اگر ایشان شهید نمی شد باور کنید یک اسم و آوازه ای در جبهه وجنگ پیدا می کرد خیلی سر پر شوری داشت گفت یک روز آقای برونسی برای ما تعریف می کرد که من فرمانده تیپ شما هستم اما یک معاون دارم به نام رضا ارفعی که به قیافه اش نمی خورد اگر بلند شود خیال میکنید یک پسر بچه است ولی از آن دلاورهای درجه یک است بعد گفت آقا رضا بلند شو بقیه برادر ها شما را ببینند که معاون تیپ را هم بشناسند می گفت آقا رضا از وسط افراد بسیجی و سپاهی بلند شد یک دفعه دیدیم یک نفر با شانه های پهن وقد کوتاهی است ـ جوان هم بود ـ ما گفتیم حاج آقا ایشان که کم سن وسال است گفتند به جوانیش نگاه نکنید همه با تعجب نگاه می کردیم حاجی آقای برونسی گفت به جوانیش نگاه نکنید ایشان تا به حال سر چهار پنج عراقی برایم آورده است دلی دارد مثل دل شیر .
ثبت دیدگاه