شناسه: 63766

نفوذ و تاثير کلام

راوی محمد علی معلم: در یکی از مرخصی هایی که از جبهه آمده بودم با خبر شدم که محمد رضا ارفعی مجروح شده است به منزل ایشان مراجعه کردم خانمش گفت ایشان را در بیمارستان امدادی بستری کرده اند ما با عجله خودمان را به بیمارستان امدادی رساندیم ـ قرار بود سریع به جبهه برای عملیات برگردم ـ گفتند وقت ملاقات نیست از پشت پنجره چندکلامی با ایشان صحبت کردم ایشان از روحیه من احساس کرده بود که عملیاتی در پیش است فکر کنم حدود پنج دقیقه ای بیشتر با ایشان صحبت نکردم در آنجا ایشان یک خاطره ای را از بیمارستان امداد برایم تعریف کرد گفتند یکی از پزشکانی که با ما آشنایی هم دارد و تا به حال سه بار مجروحیتم را پیش ایشان آمدم روزی با یک لحن پدرانه ای من را نصیحت می کرد می گفت:عزیز من نگاه کنید ما شماها را هی خوب می کنیم شما باز به جبهه می روید و مجروح می شوید این کار را نکنید ـ آن بنده خدا آمده بود ایشان را نصیحت کند ـ خبر هم داشته بود که ایشان تازه داماد است به ایشان می گوید یک خورده به زندگی تان برسید من مقداری عصبانی شدم و به ایشان گفتم آقای دکتر شما این کار را برای کی انجام می دهی؟ گفته بود کارم همین است از دکتر می پرسد نه اصلاً این کار را برای کی انجام می دهی ؟ در ادامه گفت توی دهن دکتر انداختم که بگوید این کار را برای رضای خدا انجام می دهم و طوری قضیه جبهه را برای دکتر تعریف می کند که از آخر دکتر شروع به گریه کردن می کند بعد دکتر به ایشان می گوید آقای ارفعی من تا حالا از جبهه وجنگ به این سطحی که شما گفتی خبر نداشتم به من گفته بودند یک سری از بسیجی ها بلند می شوند می روند آنجا به خاطر اینکه پول بگیرند به خاطر اینکه سربندی داشته باشند ولی این طوری که شما می گویید و تعریف می کنید که با چه مشکلاتی سر و کار دارید و با وجود این همه مشکلات باز هم چقدر خودتان محکم آنجا را نگه می دارید می گفت:این دکتر بعداً از من عذر خواهی کرد ایشان را از پشت پنجره بیمارستان امدادی ملاقات کردم و رفتم خانه و ساکم را برداشتم و خدمت شما عرض کنم که رفتم اهواز به محض اینکه به اهواز رسیدم به پادگان 92 زرهی رفتم آنجا من دیدم که محمد رضا ارفعی آنجاست من تعجب کرده بودم با وجودی که شکمش مجروح شده بود و باند پیچی کرده بودند ایشان خودش را زودتر از من به جبهه رسانده بود چون از صحبت های من در هنگام ملاقات احساس کرده بودند که عملیاتی در پیش است من یک روز با ایشان خصوصی صحبت کردم و گفتم آقای ارفعی شما چی شد که آن روزی که شما را توی بیمارستان دیدم شما از من زودتر آمدید بعد ایشان خنده ای کرد و گفت آقای معلم زیاد توی این بحث نرو حتی جواب من را به این سبک نداد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه