شناسه: 63782

زيرکي و هوشمندي

راوی سید هاشم موسوی: دوره سیزدهم که محمد رضا ارفعى جهت گذراندن دوره آموزش سپاه به پادگان امام رضا )ع( آمده بود اتفاقاً این دوره همزمان شده بود با برگشت کاوه از سفر و بعد از چند روزى استراحت رفتن به سمت تشکیل تیپ ویژه شهداء در پایان دوره نیروها را به طرف شاندیز براى اردو بردیم و برنامه چریک و ضد چریک براى نیروها در اردو اجرا کردیم محمدرضا ارفعى به عنوان نیروى چریک انتخاب شده بود از اردوگاهى که در جاده شاندیز بود نفوذ کرد به اردوگاهى که از جاده نقندر مى‏خواستیم برویم آن منطقه هم فرمانده اردوگاه محمد کاوه بود که خیلى آدم ورزیده‏اى بود به نیروها توصیه مى‏شد طورى بروید دامش نیفتید نیروهایى را هم که از جمله آنها محمدرضا ارفعى بود آمده بود از ورزیده‏ترین بچه‏ها انتخاب کرده بودند براى نفوذ آن توى آن اردوگاه اتفاقاً بچه‏ها رفتند و در بست باز داشت شدند اینها را نزدیک اذان صبح گرفته بودند و برده بودنشان نماز ظهر را هم اینها به حالت اسیرى با دستان بسته نماز خوانده بودند بعد هم توى یک چاله‏اى که به عنوان سنگر بود انداخته بودند گفته بودند همینجا باید بمانند با برادر کاوه برنامه ریزى کردیم که اگر ممکن باشد این بچه‏ها را به هیجان در بیاوریم که فرار کردن را هم تمرین کنند که چطورى مى‏شود از دست دشمن فرار کرد فکر نکنند تا اسیر شدند دیگر کارى نمى‏شود انجام ذداد ایشان قبول کردند آقاى کاوه گفتند این‏ها رابیاورید مى‏خواهیم محاکمه شان کنیم اعدامشان کنیم از این صحبت‏ها ارفعى را دستهایش را از پشت بسته بودند رفتند نشاندنش چشمهایش را هم بستند بعد برادر محمود گفت چشمهایتان را باز کنید چشمهایشان را باز کردند این یک برنامه بود دیگر من رفتم دستهاى ارفعى را یواشکى باز کردم بطورى که کسى نفهمد براى این که مى‏خواستم ایشان فرار کند ما یک لگدى به ایشان زدیم که دستهایت باز است اگر مى‏خواهى فرار کنى برو با على تا قبل از این که مى‏خواستند اینها را محاکمه کنند چند نوبت این‏ها را بازرسى کرده بودند هیچى نتوانسته بودند پیدا کنند حتى بلوزش را درآورده بودند که چیزى همراه نداشته باشد آقا ما هم از همه جا بى خبر که ایشان چیزى همراهش ندارد که مى‏خواهد بلند شود و فرار کند بعد به ایشان اشاره کردم که از سمت راستت فرار کن بعدش هم رفتم و جلویش ایستادم که مثلاً اشتباه نکند چون هیجانى شده بود و بچه‏ها هم به نوعى حساسیت درست کرده بودند به نحوى که نمى‏توانم آن حالت را به تصویر بکشم نگو که ایشان یک نارنجک گاز اشک آورد داخل شلوارش پنهان کرده بود این را درآورد و همین طورى که مى‏خواست برود پیش بچه‏ها با هر چه قدرت داشت پرت کرد براى جمعیت که به طرف گاز اشک آور منحرف شوند و خودش بتواند فرار کند فکر ما را هم نکرده بود که هواى ما را داشته باشد چنان این نارنجک را به پشتم کوبید که هر وقت یادم مى‏آید انصافاً درد مى‏گیرد تا یکى دو روز این پشت من درد مى‏کرد گاز اشک آور را که زد بگیریدش بگیریدش شروع شد اما ایشان آمد لاى دست و پاى بچه‏ها افتاد بچه‏ها هم به عنوان این که فرار نکند ریختند رویش اما ایشان چون کوچولو بود و قدش کوتاه از لابه لاى پاى بچه‏ها دررفت یکدفعه دیدم بغل کوه مى‏رود آقا کاوه گفت با تیر بزنم لاى پایش گفتم تو نزن بگذار بچه‏ها بگیرندش کاوه هم گفت بگیردش ایشان رسید روى تپه و غل خورد پائین تپه آدم تیزى بود فرار کرد و رفت همه بچه‏هاى آن اردوگاه را بسیج کردند اما ایشان بلایى سرما در آوردند که خودمان پشیمان شدیم گرچه دستهاى ایشان را باز کردیم جالب بود که در حین فرار کردن منطقه را شناسایى کرده بود بچه‏ها را از آن راهى که خودش دستگیر شده بود هم نیاورده بود از راهى هم که فرار کرده بود که ما بیشتر فکر مى‏کردیم از این دو تا راه بچه‏ها را مى‏آورد رفته بود یک راه سومى پیدا کرده بود و نیروها را آورده بود از آنجا تیر بار را روى شانه‏اش گذاشته بود و شروع کرده بود به تیراندازى محمود گفت اردوگاه ما را تو لودادى کرا گرفتند و سینه خیز بردند که تو چرا دستهایش را باز کردى شوخى هم نداشت برادر کاوه ابتکارات خیلى عجیبى داشت آمده بود به خاطر این که از نیرو کمتر استفاده کند همین قدر که غروب آفتاب مى‏رفت شروع مى‏کرد به سنگچین کردن روى هم دیگر با سنگ آدمک درست مى‏کرد جاهایى هم درست مى‏کرد که آدم احساس کند این نفر آنجا ایستاده است نگهبان کم مى‏گذاشت این ابتکار کاوه را ارفعى کشف کرده بود به خاطر همان بازداشتى که شده بود این قضیه را فهمیده بود رفته بود به آن اردوگاه گفته بود آنها هم به اصطلاح این ابتکار را اجرا کرده بودند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه