عشق به جهاد
دستش مجروح شده و سه انگشت آن فاقد عصب شده بود. قصد اعزام مجدد به جبهه را داشت. به او گفتم: تو با این دست کاری نمی توانی انجام بدهی. پاسخ می داد: مادر لااقل آب که می توانم به رزمندگان بدهم. به محض اینکه از طریق همرزمانش که برای عیادت وی آمده بودند می فهمید که حمله ای در پیش است، اصرار می کرد که او را مرخص کنند و اگر پزشکان اجازه مرخصی به وی نمی دادند گچ دستش را به دیوار می کوبید و آن را جدا می کرد و از بیمارستان فرار می کرد.
ثبت دیدگاه