عشق به جهاد
راوی حسن ارفعی: روزی چشمم به بدنش افتاد تمام بدنش پر از بخیه و ترکش و زخم و کبودی بود گفتم : ببین چه به روز خودت آورده ای مدتی به جبهه نرو تا زخمها و وجراحاتت التیام یابد . گفت : تا انقلاب مهدی نهضت ادامه دارد . این نشانه های من است اگر روزی پیکر بی سرم را برایتان آوردند از نشانه های بدنم پی به هویتم ببرید . به شوخی گفتم : اگر سر بی بدنت را برایمان آوردند که صورتت هم شناسایی نمی شدچه کنیم ؟ پشت گوششان را نشان داد و گفت : پشت گوشم ترکشی هست با آن مرا شناسایی کنید .
ثبت دیدگاه