عشق به جهاد
راوی ناصر کریمی: در منطقه مجروح شدم و مرا به بیمارستانی در کرمانشاه منتقل نمودند ، ولی من به شوق رسیدن به جبهه و بدون پول و لباس مناسب با همان لباس بیمارستان از آنجا فرار کردم . در راه سوار ماشینی شدم و از راننده خواستم که مبلغی به عنوان قرض به من بدهد ، تا بتوانم خودم را به منطقه برسانم . راننده گفت : هر چه بخواهی به تو می دهم چرا که ما کرمانشاهی ها لوطی هستیم و از هیچ کمکی به دیگران رو گردان نخواهیم بود ، ولی تو مجروحی و نیاز به مداوا و درمان داری ، بهتر است که به بیمارستان برگردی ! ولی هیچیک از سخنانش نتوانست مرا متقاعد به بازگشت کند !
ثبت دیدگاه