شناسه: 63796

خاطرات نحوه مجروحيت

راوی محمد قاضی: در عملیات مسلم‏بن عقیل محمدرضا ارفعى بر اثر موج انفجار مجروح و به عقب منتقل شد پنج الى شش روز که از عملیات گذشت یک روز فراغتى پیدا کردیم و گفتیم به عقب برگردیم و یک صحبتى با فرماندهى محترم تیپ جناب آقاى شاملو داشته باشیم و ادامه کار را بتوانیم با ایشان هماهنگ کنیم چون به هر حال یک تعداد از نیروهایمان کاهش یافته بود و از آن طرف هم دشمن مصرّ بود که منطقه را که آزاد کرده بودیم تسخیر کند وقتى آمدیم توى مقرتیپ دیدیم که توى چادر فرماندهى آقاى ارفعى گوشه‏اى افتاده است در صورتى که فکر مى‏کردیم ایشان شهید شده باشد با لباس‏هاى بیمارستان بود باایشان حال و احوال کردیم پرسیدیم چى شد؟ گفتند مرا به بیمارستان بردند ظاهراً توى بیمارستان اسلام آباد گفته بود من باید برگردم به خط به ایشان اجازه نداده بودند گفته بودند شما مریض هستید و احتیاج به معالجه دارید ایشان وقتى مى‏بیند بایددر بیمارستان بسترى باشد از پنجره بیمارستان توى محوطه پریده بود و دور از چشم دکتر و پرستار آمده بودند توى جاده و خلاصه به یک تویوتا گفته بود آقا ما را برسان فلان جا خلاصه ما را که دید گفت: مى‏خواهم با شما بیایم من هم احساس کردم وضعیت روحى ایشان مناسب نیست یک مقدارى هم دست و بالشان به خاطر ترکش بسته شده بود با آ مدن ایشان موافقت نمى‏کردیم آقاى شاملو گفتند بابا ایشان را با خودتان ببرید اگر اینجا باشند مانع کار ما مى‏شود ببرید یک جورى سرش را بند کنید گفتیم حاجى آقا شما دستور مى‏دهید عیب ندارد به هر حال فرمایش فرماندهى محترم را قبول کردیم و ایشان را همراه خودمان بردیم به منطقه ادامه پاتک‏ها همچنان شدت داشت چند شب بود نخوابیده بودیم یک شرایط بسیار نامناسب روحى برایم بوجود آمده بود یک کسالت و یک خستگى شاید چهار الى پنج شب بود که خوابى نداشتیم روز هم خواب آنچنانى نداشتیم جورى بود که چشمهایمان خود به خود روى هم مى‏آمد یک وقت هم مى‏دیدیم که دشمن دارد مى‏آید امادیگر خوابمان مى‏آمد و نمى‏توانستیم خودمان را کنترل کنیم یکشب به ایشان گفتم آقاى ارفعى شما مواظب اوضاع باشید من یک ساعتى بخوابم بعد دوباره در خدمت شما هستیم اتفاقاً ما به لحاظ موقعیتى که داشتیم آمده بودیم دور قسمتهاى ارتفاع که کاملاً مسلط بودند هر گروهانى را گذاشته بودیم فرماندهى گروهان و عرض شود دیدگاهشان را گذاشته بودیم سر این یالها که کاملاً ببینند قبل از این که دشمن دست به کارى بزند بعضاً در جنگ خالى بندیهایى داشتیم به هر حال راست یا دروغ چون دشمن بود دروغ گفتن عیبى نداشت چون شنود داشتند و مى‏شنیدند حرفهاى ما را و ما هم میدانستیم که آنها مى‏شنوند به همین دلیل خالى بندى مى‏کردیم فرمانده گروهان هم مى‏دانست چه خبره هر چى ما مى‏گفتیم مى‏گفت باشه. من جمله قبلاً وقتى مى‏دیدیم پاتک‏ها خیلى سنگین است به طورى که ممکن است ما نتوانیم از پس این کار برآییم ناچار مى‏شدیم از این شیوه‏ها به اصطلاح با بى‏سیم خیلى راحت صحبت مى‏کردیم گفتیم آقایان فرماندهان محترم گروهانها شما هیچ اقدامى نکنید بگذارید اینها جلو بیایند و توى دل که واقع شدند از پشت سر اینها را زیر آتش بگیریم و اقدامى الان نکنید الان نیروهاى کمکى آمده‏اند بگذارید که مى‏خواهیم اینها را اسیر بگیریم در عین حال همین مطالب باعث مى‏شد یک مقدارى اینها وحشت بکنند و حداقل خیلى خودشانرا به ما نزنند یکى دو ساعت که ما خوابیدیم شدت آتش آنقدر زیاد بود که از خواب پریدم پرسیدم آقا ارفعى چه شد؟ گفت هیچى دارند مى‏آیند خلاصه بچه‏ها را تجهیز کردیم و خودمان هم بار کار بودیم بالاخره آن پاتک خنثى شد صبح که بلند شدیم به اصطلاح توانستیم یک فراغتى پیدا کنیم گفتیم: راستى آقاى ارفعى دیشب چى شد؟ این همه حجم آتش چطور شد بالا نیامدند؟ بعد بچه‏ها گفتند که وقتى شما خوابیده بودید آقاى ارفعى پشت بى‏سیم گفته است با رمز یا ابوالفضل عملیات را شروع میکنیم یا ابوالفضل یا ابوالفضل عملیات شروع شد بعد ما شروع کردیم به تک تیراندازى عراقى‏ها هم خیال کرده بودند که ما مى‏خواهیم دو مرتبه حمله کنیم که از همان موضعى که دارند عقب نشینى بکنند آنها هم به ناچار آمده بودند مقابله به مثل کرده بودند و زیر آتش گرفته بودند. ورزش از کار ایشان خنده‏ام گرفته بود به ایشان گفتم چرا این کار را کردید شما؟ گفت: من مى‏خواستم بترسانمشان گفتم دیشب که گذشت ولى از این کارها دو مرتبه نکن توى این هفت هشت روز دیگر که عملیات ادامه پیدا کرد تا تعویض گردان از ارتفاعات ایشان رادر کنار خودمان داشتیم ولى مواظبت مى‏کردیم دسترسى به به بى‏سیم و یا جایى مشکل ساز نشوند تا این که گردان ما مأموریتش تمام شد و برگشتیم به عقب.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه