شناسه: 63811

دعا وتوسل- انفرادی

راوی محمدحسین ارفعی: شب دامادى محمدرضا ایشان نزد خانمها نمى‏رفت همشیره آمد مادرم آمد و گفتند رسم است که عروس و داماد را پهلوى هم بنشانند و به قول شهریها به تخت کنند به من پیشنهاد کردند که شما بیا و به عنوان برادر بزرگتر به ایشان بگو به حرف شما مى‏کند گفتم چشم. گفتم آقا رضا در طول عمر یکدفعه این کار اتفاق مى‏افتد بیا و برو چیز بدى که نیست که به حرف نمى‏کنى گفت: چشم. علیرغم میل باطنى‏ام که دوست ندارم بروم ولى چون شما مى‏گویى چشم رفت و عکس گرفتند و یک کمى هم خانمها بزن و بکوب کردند که ایشان از خانه بیرون زد با دایره زدن مخالف بود همان شب دعاى توسل خواند که بعضى‏ها منقلب شدند از جمله پدرخانمش منقلب شد و به صورت بیهوش افتاد رفتم دم گوش ایشان گفتم که امشب شب دامادى است شما دعاى توسل مى‏خوانى گفت دعاى توسل است چیزى نیست گفتم از نظر شما چیزى نیست چون همیشه با آنها برخورد دارى در جبهه، مسجد ولى اینجا الان جو دیگرى است مردم هم به احترام دامادى گوش مى‏کردند و چیزى نمى‏گفتند هر چند شاید دوست نداشتند در آن شرایط دعاى توسل طولانى خوانده شود. نیمه‏هاى دعا بود که پدر خانمش حالش بهم خورد رفتم دم گوشش گفتم آقا رضا دیگر اگر صلاح مى‏دانى تمامش کن جو خوبى نیست، عروسى است به هر حال گفت باشد چشم و دیگر دعا را ادامه نداد. باطناً ناراحت شد وقتى فهمید چنین اتفاقى افتاده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه