روحيه بسيجي
راوی سید هاشم موسوی: سال 59 با برادر محمدرضا ارفعى آشنا شدم علت آشنایى این بود که در سال 52 برادران دانشآموز و برادرانى که از بسیج مساجد شهر مشهد بودند به پادگان امام رضا)ع( مستقر در خیابان سرداد و تشریف مىآوردند و آموزش نظامى مىدادند برادر ارفعى یکى از همان جوانان پرشورى بود که در آن زمان بعنوان بسیجى مىآمدند و آموزشهاى خاصى را مىگذراندند این جوان روزهاى اولى که آمده بود سنش حدود16 الى 17 سال بیشتر نبود هر چند قدش کوتاه بود ولى جوانى سرحال و از یک جست و خیز و تیزى بالایى برخوردار بود مدتى هماهنگى شده بود که افرادى که خیلى عاشق بسیج و کار نظامى بودند صبح زود ساعت 5/30 به پادگان بیایند و در پادگان ورزش صبحگاهى انجام دهند و این مراسم صبحگاهى سعى مىشد تا یک ربع به هفت تمام شود که نیروها که نوعاً دانشآموز بودند بتوانند به موقع سرکلاسهاى درس حاضر شوند محمدرضا ارفعى یکى از همین دانشآموزان بود که از استعدادبالایى برخوردار بود بدن نسبتاً ورزیده و آماده به کارى داشت و هم تا حدودى در پرسشها پاسخها نیروى حاضر به جوابى بود بیشتر لبخند مىزد و با بچهها زیاد شوخى مىکرد اما مشاهده کردیم که زیر چهره شاداب و خندانش یک نگرانى و حالت ناآرامى وجود دارد آب زیاد مىخورد کارهاى بچههاى پادگان را زیر نظر داشتند تا این که اعلام شد اگر برادرى دوست دارد که بیاید و درمجموعه پادگان امام رضا)ع( نگهبانى بدهد اشکالى ندارد هم از او اگر نیاز بود و گشت شب شهر استفاده شود و در صورت عدم نیاز در پادگان یادم است برادر ارفعى و چهار نفر دیگر از نیروهاى محلش از جمله ثبت نام کنندگان بودند و اینهادائم براى نگهبانى مىآمدند یک مدتى که گذشت من دیدم آقاى ارفعى اصلاً منزل برو نیست از مدرسه مستقیم به پادگان مىآمد و از پادگان مستقیم به منزل مىرفت البته امکانات غذا و استراحت برایشان فراهم بود ایشان با نیروهاى مربى و غیره خیلى اخت شده بود کم کم شروع کردم از وضعیت زندگیش سؤال کردن که متوجه شدم زندگى پدر و مادرشان یک زندگى متعارفى نیست این موضوع باعث شد که بچههاى پادگان از آن تاریخ به بعد نسبت به ایشان توجه بیشترى بکنند قسمتى از نگرانیهایش را رفع کنند زمانى که کلاس آموزش و یا نگهبانى داشتند که آنجا حضور داشتند وقتى هم بیکار مىشدند مىرفتند سراغ برادران عقیدتى به ویژه حجةالاسلام طاهرى فرزند نماینده امام )ره( آیت ا... طاهرى در گرگان خود این آقاى طاهرى آدم وارستهاى بود یک کتاب دویست صفحهاى را در عرض یک ساعت و نیم مىخواند و خلاصه نویسى مىکرد - بعد ایشان هم شهید شد - برادر ارفعى عجیب عاشق ایشان شده بود وقتى بیکار بود مىنشست کنار دست آقاى طاهرى و ایشان هم 4 الى 5 سالى از ارفعى بزرگتر بود - و صحبت مىکردند گاه این صحبت تا ساعت 10 الى 11 شب ادامه داشت یا مىرفت سراغ نیروهاى عقیدتى و با آنها صحبت میکرد با مربىهاى نظامى هم زیاد صحبت مىکرد سؤالهاى نظامى زیاد از آنها مىپرسید این نشستها تحول عجیبى در زندگى ایشان بوجود آورد به شکلى که دیگر از منزل بریده شد حتى یادم است موقعى که مىخواست به مدرسه برود و امتحان بدهد منبه ایشان مىگفتم اگر نمره خوبى از امتحان نگرفتى دیگر به این پادگان نیا ما از آدمهاى درس نخوان خوشمان نمىآید حضرت امام فرمودند که درس بخوانید. ایشان تا مىگفتیم حضرت امام فرمودند که درس بخوانید یک حالت شعف و شوقى در ایشان ایجاد مىشد واز طرفى هم ناراحت بود که مبادا نتواند فرمان امام رادرست اجابت کند وقتى از امتحان برمىگشت مىدیدم که لبخند مىزند در حالى که کتابش را هم لوله کرده بود مىگفتیم امتحانات را هم همین طورى دادى مىگفت امتحانم خوب شد این وضعیت تا فرا رسیدن تابستان ادامه داشت من رفتم کردستان و مجروح شدم و برگشتم - بابا رستمى در طى همان مدتى که در کردستان بودیم شهید شده بود - بچهها و پادگان آمدند و مرا با همان مجروحیتى که داشتم به پادگان بردند که دلمان باز شود همین طور که در پادگان مىگشتیم پرسیدم محمدرضا کجاست؟ گفتند به جبهه رفته است. پرسیدم دیپلمش را گرفته و به جبهه رفته است گفتند به نظرمان امتحاناتش راداده و رفته است دیگر بیشتر از این پیگیرى نکردم بعد از مجروحیت مجدداً به پادگان برگشته و مشغول شده بودم تا این که یک روز به پادگان آمد پرسیدم چه شده؟ گفت در جبهه مجروحیت سطحى برداشته آمده و خوب شده است ضمن احوال پرسى گفتند دیگر ما هم رفتیم و بالاخره رزمنده شدیم. مدتى نگذشت که ایشان گفتند مىخواهم به جبهه بروم رفت و برگشت و پرونده پاسداریش را تشکیل داد و اکثر معرفها را از مربیان آموزشى معرفى کرده بود مربیان هم با شناختى که از ایشان داشتند تاییدش کردند و بالاخره محمدرضا ارفعى پاسدار شد فکر میکنم پاییز سال 61 ایشان براى گذراندن دوره عمومى پاسدارى به پادگان امام رضا)ع( آمدند.
ثبت دیدگاه