شناسه: 63814

روحيه بسيجي

راوی سید هاشم موسوی: سال 59 با برادر محمدرضا ارفعى آشنا شدم علت آشنایى این بود که در سال 52 برادران دانش‏آموز و برادرانى که از بسیج مساجد شهر مشهد بودند به پادگان امام رضا)ع( مستقر در خیابان سرداد و تشریف مى‏آوردند و آموزش نظامى مى‏دادند برادر ارفعى یکى از همان جوانان پرشورى بود که در آن زمان بعنوان بسیجى مى‏آمدند و آموزشهاى خاصى را مى‏گذراندند این جوان روزهاى اولى که آمده بود سنش حدود16 الى 17 سال بیشتر نبود هر چند قدش کوتاه بود ولى جوانى سرحال و از یک جست و خیز و تیزى بالایى برخوردار بود مدتى هماهنگى شده بود که افرادى که خیلى عاشق بسیج و کار نظامى بودند صبح زود ساعت 5/30 به پادگان بیایند و در پادگان ورزش صبحگاهى انجام دهند و این مراسم صبحگاهى سعى مى‏شد تا یک ربع به هفت تمام شود که نیروها که نوعاً دانش‏آموز بودند بتوانند به موقع سرکلاسهاى درس حاضر شوند محمدرضا ارفعى یکى از همین دانش‏آموزان بود که از استعدادبالایى برخوردار بود بدن نسبتاً ورزیده و آماده به کارى داشت و هم تا حدودى در پرسش‏ها پاسخ‏ها نیروى حاضر به جوابى بود بیشتر لبخند مى‏زد و با بچه‏ها زیاد شوخى مى‏کرد اما مشاهده کردیم که زیر چهره شاداب و خندانش یک نگرانى و حالت ناآرامى وجود دارد آب زیاد مى‏خورد کارهاى بچه‏هاى پادگان را زیر نظر داشتند تا این که اعلام شد اگر برادرى دوست دارد که بیاید و درمجموعه پادگان امام رضا)ع( نگهبانى بدهد اشکالى ندارد هم از او اگر نیاز بود و گشت شب شهر استفاده شود و در صورت عدم نیاز در پادگان یادم است برادر ارفعى و چهار نفر دیگر از نیروهاى محلش از جمله ثبت نام کنندگان بودند و اینهادائم براى نگهبانى مى‏آمدند یک مدتى که گذشت من دیدم آقاى ارفعى اصلاً منزل برو نیست از مدرسه مستقیم به پادگان مى‏آمد و از پادگان مستقیم به منزل مى‏رفت البته امکانات غذا و استراحت برایشان فراهم بود ایشان با نیروهاى مربى و غیره خیلى اخت شده بود کم کم شروع کردم از وضعیت زندگیش سؤال کردن که متوجه شدم زندگى پدر و مادرشان یک زندگى متعارفى نیست این موضوع باعث شد که بچه‏هاى پادگان از آن تاریخ به بعد نسبت به ایشان توجه بیشترى بکنند قسمتى از نگرانیهایش را رفع کنند زمانى که کلاس آموزش و یا نگهبانى داشتند که آنجا حضور داشتند وقتى هم بیکار مى‏شدند مى‏رفتند سراغ برادران عقیدتى به ویژه حجةالاسلام طاهرى فرزند نماینده امام )ره( آیت ا... طاهرى در گرگان خود این آقاى طاهرى آدم وارسته‏اى بود یک کتاب دویست صفحه‏اى را در عرض یک ساعت و نیم مى‏خواند و خلاصه نویسى مى‏کرد - بعد ایشان هم شهید شد - برادر ارفعى عجیب عاشق ایشان شده بود وقتى بیکار بود مى‏نشست کنار دست آقاى طاهرى و ایشان هم 4 الى 5 سالى از ارفعى بزرگتر بود - و صحبت مى‏کردند گاه این صحبت تا ساعت 10 الى 11 شب ادامه داشت یا مى‏رفت سراغ نیروهاى عقیدتى و با آنها صحبت میکرد با مربى‏هاى نظامى هم زیاد صحبت مى‏کرد سؤالهاى نظامى زیاد از آنها مى‏پرسید این نشست‏ها تحول عجیبى در زندگى ایشان بوجود آورد به شکلى که دیگر از منزل بریده شد حتى یادم است موقعى که مى‏خواست به مدرسه برود و امتحان بدهد منبه ایشان مى‏گفتم اگر نمره خوبى از امتحان نگرفتى دیگر به این پادگان نیا ما از آدمهاى درس نخوان خوشمان نمى‏آید حضرت امام فرمودند که درس بخوانید. ایشان تا مى‏گفتیم حضرت امام فرمودند که درس بخوانید یک حالت شعف و شوقى در ایشان ایجاد مى‏شد واز طرفى هم ناراحت بود که مبادا نتواند فرمان امام رادرست اجابت کند وقتى از امتحان برمى‏گشت مى‏دیدم که لبخند مى‏زند در حالى که کتابش را هم لوله کرده بود مى‏گفتیم امتحانات را هم همین طورى دادى مى‏گفت امتحانم خوب شد این وضعیت تا فرا رسیدن تابستان ادامه داشت من رفتم کردستان و مجروح شدم و برگشتم - بابا رستمى در طى همان مدتى که در کردستان بودیم شهید شده بود - بچه‏ها و پادگان آمدند و مرا با همان مجروحیتى که داشتم به پادگان بردند که دلمان باز شود همین طور که در پادگان مى‏گشتیم پرسیدم محمدرضا کجاست؟ گفتند به جبهه رفته است. پرسیدم دیپلمش را گرفته و به جبهه رفته است گفتند به نظرمان امتحاناتش راداده و رفته است دیگر بیشتر از این پیگیرى نکردم بعد از مجروحیت مجدداً به پادگان برگشته و مشغول شده بودم تا این که یک روز به پادگان آمد پرسیدم چه شده؟ گفت در جبهه مجروحیت سطحى برداشته آمده و خوب شده است ضمن احوال پرسى گفتند دیگر ما هم رفتیم و بالاخره رزمنده شدیم. مدتى نگذشت که ایشان گفتند مى‏خواهم به جبهه بروم رفت و برگشت و پرونده پاسداریش را تشکیل داد و اکثر معرفها را از مربیان آموزشى معرفى کرده بود مربیان هم با شناختى که از ایشان داشتند تاییدش کردند و بالاخره محمدرضا ارفعى پاسدار شد فکر میکنم پاییز سال 61 ایشان براى گذراندن دوره عمومى پاسدارى به پادگان امام رضا)ع( آمدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه