اولين اعزام
یک روز شنیدم که حسن می خواهد به جبهه برود بعد از اینکه حسن از خانه بیرون رفت من هم به دنبال ایشان راه افتادم ولی ایشان زودتر به امشین رسیدند و زود به راننده گفت : حرکت کن چون نمی خواست که من برسم و نگذارم اعزام شود ولی چون متوجه شده بود که من ناراحت هستم شب دوباره باز گشت و گفت : امروز خوب از جلوی روی شما فرار کردم .
ثبت دیدگاه