شناسه: 63832

اولين اعزام

یک روز شنیدم که حسن می خواهد به جبهه برود بعد از اینکه حسن از خانه بیرون رفت من هم به دنبال ایشان راه افتادم ولی ایشان زودتر به امشین رسیدند و زود به راننده گفت : حرکت کن چون نمی خواست که من برسم و نگذارم اعزام شود ولی چون متوجه شده بود که من ناراحت هستم شب دوباره باز گشت و گفت : امروز خوب از جلوی روی شما فرار کردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه