شناسه: 63857

تواضع و فروتني

راوی حسین حلاجیان : یکی از بچه ها به نام داوود مزینانی، دیدم اشک توی چشمش حلقه زده بود و نگاه می کرد و می گفت: حاج حسین دیگر ما را تحویل نمی گیرد. داوود گفت: سلامش می کنم جواب نمی دهد، من (حسین صلاجیان)چون حاج حسین را می شناختمش و به روحیات ایشان آشنا بودم گفتم حتما حاجی متوجه سلام شما نشده است.رفتم به حاج حسین گفتم فلانی از شما ناراحت است گفتند من متوجه سلام ایشان نشده ام و آقای مزینانی را ندیده ام و متوجه شدم که حاج حسین به کنار داوود رفت و به پای او افتاد و روی او را بوسید و می گفت من متوجه سلام شما نشده ام.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه