خاطرات نحوه مجروحيت
راوی عباس تیموری : بعد از عملیات والفجر8 گردان حاج حسین محمدیانی قرار بود که در منطقه باشند که اگر خواست عملیاتی شروع بشود گردان آمادگی داشته باشد که مجدد وارد عمل بشود عراق آن منطقه پشت را شیمیایی زد. یادم است که من همان جا نیت کرده بودم که بروم و از گردان یک خبر بگیرم و احوالپرسی کنم منطقه را که شیمیایی زده بود کانون اصابت بمب شیمیایی گردان ولی الله بود کاملا ملموس بود که این دود غلیظ از محوطه ی گردان هست من آنجا ماسک داشتم یکی از این ماسکهای خیلی مجهز داشتم زدم و لباس هم که همه بچه ها پانچه داشتند و بادگیر رفتم توی محوطه گردان خوب همه بچه ها ماسک زده بودند و آتش هم روشن کرده بودند و دور آن نشسته بودند یادم است وقتی رفتم آنجا داشتم نگاه می کردم توی چهرها کامل با ماسک مشخص نمی شود که کی هست؟ بعد توی محوطه خودکادر گردان که رفتم دیدم یک کادر گردان هم نشسته اند دور تا دور همین جور بود که از پشت داشتم نگاه می کردم احساس کردم این خود حاج حسین است رفتم از پشت یکی به شانه اش زدم .گفت:خانه خراب چکار میکنی؟ بعد برگشت به ما نگاه کرد و گفتم حاج حسین حالت چطور است؟ گفت: خوبم دقت کردم دیدم که این ماسک را همین جوری که بندهایش را کشیده بالا از بس لاغر نیست این صورتش دیگر خیلی لاغر بود و استخوان بود این ماسک بعلش را نمی گرفت دست راستم را کردم توی ماسک چهار انگشتم شاید به چشم حاج حسین خورد بعد یک پس گردنی محکم به ایشان زدم و گفتم: این چه ماسک زدنی است؟ تو نشسته در اینجا؟ یک چفیه را خیس کردم و دادم به حاج حسین که گذاشت روی صورتش بعد از جنگ که آن عارضه برایش پیش آمد آن دکتری که به شهید بابوریان هم گفته بود که اگر از این مواد هرکی خورده باشد دیر یا زود دارد و ولی سوخت و سوز ندارد آنجا یادم آمد که حاج حسین یکی دو ساعت توی همان مواد شیمیایی با توجه به همان لاغریش استنشاق کرده بود و فکر می کنم علت اصلی اش باز همان قصه ی آنجا بود که خیلی برای من دردناک بود.
ثبت دیدگاه