شناسه: 63900

خاطرات جنگي

راوی علی ذبیحی نسب : در عملیات والفجر 8 موقعی که سوار قایق شدیم قایق ما خراب شد تا موقعی که قایق دیگری آمد و سوار شدیم و حرکت کردیم و رفتیم و خودمان را رساندیم کنار رود اروند آن سمت دروند با چراغ هایی که به بچه ها می دادند - چراغ گردان ما زرد بود- که به بچه ها به همان سمت بروند اشتباه آبراه را نروند همین که به اروند رسیدیم دیدیم حاج حسین محمدیانی هم سریع کنار قایق ما رسید خیلی خوشحال شدیم بعد حاجی گفت سریع بریزید توی آب اولین نفر هم خودش را توی آب انداخت و تا گلو رفت توی آب چون قد کوتاهی داشت قایق ها هم جلو نمیتوانستند بروند چون سیم خاردار بود دیگر یواش یواش خودش را کنار کشید قایق ما را هم با دستش کشید و می برد جلو که ما هم سریع خودمان را انداختیم توی آب حرکت کردیم پشت سریع حاجی از اروند که رد شدیم دسته ی ما پشت سر حاجی از اروند که رد شدیم دسته ی ما پشت سر حاجی بود ما حرکت کردیم بعد یک کالیبرر بود اذیت می کرد بچه ها سرگردان را خوابانده بودند و بعد حاجی به هنرپیشه و محمد رضا داورزی و چند نفر دیگر گفت بروید کالیبر را خاموش کنید ما هم آرپی جی داشتیم حرکت کردیم بعد رفتیم دیدیم اصلا نمی شود شهید آزمایش معاون گردان بود ما را دید گفت کجا می روید گفتیم حاجی گفته بروید کالیبر را خاموش کنید گفت مگر می شود سه گردان پشت خاکریز مانده اند نتوانسته اند خاموشش کنند شام چهار تایی آرپی جی زن می خواهید بروید گفتیم حاجی گفته است آن موقع جرات حرف زدن را نداشتیم بعد خدا رحمتش کندشهید محمد داورزنی گفت حاجی گفته ما می رویم دیگر کار به هیچی نداریم باز شهید آزمایش گفت نه شما برگردید به حاجی بگویید که نمی شود الان گردان روح الله و حزب الله مانده اند نمی توانند این مقرر است که قرار گاه است نمی شود ما برگشتیم خدارحمتش کند شهید محمد رضا به حاجی گفت اینجوری است بعد یک کمی رفتیم جلو و نشستند ما هم همین طور نشسته بودیم کالیبرشان کار میکرد می زد توی نخل ها را بعد دیدیم حاجی یک دفعه تصمیم گرفت و بلند شد و حرکت کردیم پشت سر هم ستون هم پشت سر حاجی حرکت میکردیم بعد دیدیم دارد می رود و انداخت از سمت چپ شروع کرد به رفتن ماهم از پشت سرش رفتیم کالیبر هم میزد ولی روبرو را می زد سمت ما را کمتر می زد حرکت کردیم رفتیم حدود نیم ساعتی پیاده روی کردیم رفتیم ازتوی نخل ها می رفتیم اطرافمان را هم مواظب بودیم حاجی گفت که مواظب اطرافتان باشید که از توی نخ ها نزنند سریع رفتیم یک جایی دیدیم گفت بشینید سریع ما نشتیم با بی سیم چی هایش با آن جثه نحیفی که داشت می خواست بی سیم چی دنبالش بدود می گفت من بی سیم چی می خواهم که فرز باشد فقط دود دوسته ما بی سیم چی دور و برش بود فقط می گفت بدوید می گفت نخ بردارید ببندید به بند فانوسقه که فقط بروید دنبال من بعد ما آنجا نشستیم که دیدیم با بی سیم دارد صحبت میکند با بی سیم با خود فرماندهی لشکر صحبت می کرد میگفت پدر بزرگ ما رسیدیم روی نخ سیاه مس نمی دانستیم اول که نخ سیاه چی است بعد که خود حاجی توضیح داد توی عقبه که آمدیم بعد از عملیات توضیح می داد گفت که ما رسیدیم روی نخ سیاه فرمانده لشکر می گفت نخ سیاه کجاست شما کجائید چون می دید که گردان روح الله و حزب الله اصلا مانده اند پشت خط قرار گاه این می گویند ما رسیدیم روی نخ سیاه نخ سیاه جبهه فاوالبهار بود که قرار بود ما برویم از جبهه البهار رد بشویم پشت آن یک خاکریز بزرگ بود از عقبه مستقر بشویم بعد حاجی می گفت که ما رسیدیم روی نخ سیاه می گفت حسین اشتباه می کنی تو کجا نخ سیاه کجا می گفت حاجی ما رسیدیم گفت پدر بزرگ ما رسیدیم خود حاجی می گفت یکدفعه دیدم قالیباف ناراحت شد بی سیم را داده بود به آقای فرومند رو گفته بود ببین سبزواری تان چه می گوید بعد حاجی می گفت یک دفعه دیدیم حاجی فرومندی گویکه حسین چی می گویی؟ گفتیم پدر بزرگ ما رسیدیم روی نخ سیاه گفت نه بابا روی نخ سیاه اشتباه می کنی شاید جای دیگر است من آن لحظه یادم است که حاجی محمدیانی بی سیم را گرفت سمت پایین گرفت روی زمین با پوتینش بی سیم را گرفته بود می زد به آسفالت می گفت رسیدیم روی نخ سیاه بعد ها که شهید فرومندی تعریف می کرد می گفت من اصلا باور نمی کردم که مثلا حاجی گردانش را کشانده با آن درگیری به قرار گاه کارنداشت گفت ولش کن بعد می رویم حالا دورش می زنیم ما را جبهه رد شدیم و رفتیم خاکریز خیلی بزرگی را گرفتیم صبح زود شد دیدیم عراقی ها برگشته بودند دورشان محاصره شد شروع کردند از پشت به اطرافشان زدن بچه ها هم سریع رفتند مثلا خود حاجی باز آمد آرپی جی زن ها را فرستاد تا قرار گاه تاکتیکی را گرفتند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه