شناسه: 63902

اهميت دادن به سلامتي نيروها

راوی ناصر نخودبریز : سال 59 از سبزوار به مشهد اعزام شدیم حدود بیست نفر بسیجی بودیم از جمله حاج حسین محمدیانی همراه ما بود توی مسیر که به طرف مشهد حرکت کردیم حاج آقای محمدیانی بلند شد آجیل گرفت شروع کرد به تعارف کردن به بچه ها و ما اولین برخوردمان همین جا بود ما یک دو سه دانه برداشتیم آجیل و تخمه بعد گفت برادر بیشتر بردار اینجا جای تعارف نیست من هم خوشم آمد و جداً مهرش به دلم افتاد و از آنجا با آقای محمدیانی آشنا شدیم و ما بیشتر برداشتیم و یک لبخندی زد و راه افتاد تا رسیدیم به مشهد به پادگان نخریسی رفتیم آنجا ده الی پانزده روز آموش فشرده دیدیم در پادگان حاج حسین پاسنجش بود و ما هم نگهبان چون ایشان سربازی خدمت کرده بود و شروع کردیم به نگهبانی حاج محمدیانی هم برای سرکشی می آمدند آنجا رابطه ی ما با ایشان بیشتر شد برای ما چایی می آورد و پذیرایی می کرد مهر ایشان عجیب به دل ما افتاد و رفیق شدیم بعد ده روزی آموزش رفتیم وکیل آباد و پنج روز آنجا آموزش دیدیم تمرین فشرده داشتیم توی کوههای خلج برای اولین بار را پل رفتیم از آنجا یکی دو روزی به سبزوار مرخصی آمدیم و گفتند دوباره برگردید مشهد برای اعزام به منطقه دوباره با حاج حسین و بچه ها برگشتیم به مشهد و از آنجا به ایلام اعزام شدیم در نزدیک روستایی مستقر شدیم یکی از برادران چریک بود و حدود ده روز آنجا اردو زدیم و آنجا هم ده روزی آموزش دیدیم و بعد شروع کردیم به کار کردن بعد از ده روز اعزام شدیم به منطقه ای نزدیک مهران ارتفاعات رودخانه کن جان چم از سمت چپ ارتفاعات بالا رفتیم و آنجا یکی دو ساعت پیاده روی داشتیم از خود رودخانه به بالا و یکی دو ماهی را آنجا بودیم در آنجا برادران قدیمی را آزاد کردند و رفتند و پایین و ما مستقر شدیم آنجا چون جا نبود سنگرهایشان کیسه ای نبود کوه را کنده بودند و رفته بودند داخل غار مهران دست عراقی ها بود از رودخانه رد می شدیم در نزدیک ارتفاعات زید مهران مستقر شدیم روز اول بود غروب که رفتیم بیرون دیدم که آتش و دود شروع شد و من برای اولین بار حالا آموزش دیده بودم و به قول حاج حسین محمدیانی اینجا دیگر عملیات است آموزش نیست شروع شد بهر حال غروب که شد خمپاره شصت زدند اتفاقا برادر عقیلی نامی به اتفاق دکتر شهید شدند و هر دو تا نیروی قدیمی بودند که ما را توجیه می کردند به هر حال حاجی محمد یانی گفت این دو نفر که رفتند و ما اینجا غریب هستیم خدایا چه کار کنیم حاج حسین از همان دوران مشخص بود که قدیمی بود چون خدمت کرده بود یک مقداری به اسلحه و اینهاوارد بود ما ژ3 داشتیم آن زما با هشتاد عدد فشنگ بعد که غبار مقداری نشست دیدیم که این دو نفر شهید شده اند حاج حسین گفت از اینجا به بعد عملیات است و آموزش دیگر تمام شد و به این برادران می گویند شهید بعد بچه ها پیکر این دو را گرفتند و به سنگر مخابرات که در غاری بود بردند درازشان کردیم جا هم کوچک بود و روی زانوی آنها بچه ها نشسته بودند یک مقداری نشستیم و به هم نگاه کردیم و اینها رفتند حالا ما هستیم و بچه ها 25 نفر بودند که بچه های نیشابور هم بودند بچه های مشهد هم بودند پنج نفر هم از بچه های سبزوار بودند همین آقای محمدیانی و آقای سحرخیز بودند آقای فارابی سربازیشان را درهمین طرفها خدمت می کردند دیگر شروع کردند به همدیگر نگاه کردن در آنجا آقای سحر خیز مقداری واردبود شروع کردیم به کد دادن به عقبه که فردا صبح دو تا قاطر بفرستند و این دو برادر شهید را به عقبه انتقال بدهیم گفتیم اینها را ببریم که بچه ها این ها را نبینند و روحیشان ضعیف نشود چون بار اول بود و یک حالت خدایی به ما دست داده بود که تا الان در رفاه و خانه بودیم و در اینجا خدا لطف کرد و مارا نگه داشت بردیم در سنگر تدارکات گذاشتیم و آمدیم سنگرها خراب شده بود کیسه گونی ها پاره شده بود تا بحال سنگر نگهبانی ندیده بودم که چیست دیگر حاج آقا آمدند و رفتیم بالا با بچه ها دستی به سنگرها کشیدیم و برای نگهبانی خودشان ماندند و یکی از بچه ها را هم نگه داشتند تا فردا صبح شد و منطقه را مقداری شناسایی کردیم و دیدیم که کسی دیگر نیست دیگر شروع کردیم به شناسایی حاج حسین گفت خوب مقسم تدارکات کی باشد که گفت شما برادر ناصر و سحر خیز مقسم غذا باشید گفتیم چشم حاجی آقا غذا حالاچی می خواهند بدهند حتما برنج و مرغ است دو تا قاطر آمدن و تا ظرف آب 40 لیتر و دو تا 20 لیتری برای بیست و پنج نفر و یک ربع بعد غذا آورند نگفتیم کو بقیه اش گفتند که بقیه ندارد و شما قاطرها را که آمده اند بارشان را خالی کنید و سر و ته شان کنید خودشان پایین می آیند دیگر نیازی نیست کسی با آنها بیاید راه را بلد بودند به حاجی آقا گفتیم با این غذاها چکار کنیم گفت هیچی کاسه ها را بیاورند بیست و پنج تا کاسه هر نفری یک کاسه سهمش بود و یک کاسه که اضافه آمد با قاشق بک قاشق روی بیست و پنج کاسه ریختیم که دیگر عدالت رعایت شود گفتیم گه آب نداریم گفت فقط برای خوردن است برای موارد دیگر مرخص هستید برای وضو و اینها باید تیمم کنید دیگر بچه ها آمدند روزهای اول سخت بود واقعا مشکل بود مثلا ظرفهای غذا کثیف می شد خوب حالا چه کار کنیم با روزنامه ای چیزی پاک می کردیم چربی اش را می گذاشتیم روی چراغ دیگر تمام سه ماه همین وضع بود گفتند همه به آن وضع مقید شوید و ماهم که عادت نداشتیم ولی یک نفر مریض نشد درهمان سه ماه اگر تن ماهی می دادند اینها طرف ها را با یک روزنامه چربی هایش را می گرفتیم و روی چراغ می گذاشتیم می گفتند شستشو تمام شد ظرف نمی خواهد که بشوید و دیگر راحتید تا سه ماه همین وضع را داشتیم یک کاسه آب و یک مقداری غذا بعضی وقت ها هم نان نبود و مقداری نان خشک کرده بودیم که می خواستیم دور بریزیم همانها را می خوردیم و این سه ماه را گذراندیم وفقط یک مجروح دادیم که تیر مستقیم خورد و با چفیه بستیم بعد گفتیم چکار کنیم اینجا برانکارد و ماشین و اینها نیست باید پیاده برویم پایین سرصبح بود نماز خوانده بودیم که یک تیر مستقیم آمد و چفیه را گرفته بود گفت حاجی آقا خداحافظی ما رفتیم گفت به سلامت گفتیم میخواهی که همراهت بیایم گفت نه این قدر روحیه اش بالا بود می روم پایین و رفت پایین و بعد بی سیم زدند گفت رسیدم بعد که این سه ماه تمام شد بچه های قدیمی ما شیفتمان را تحویل دادیم آمدیم سبزوار و در آنجا با حاجی محمدیانی اشنا شدیم گفت در باشگاه باستانی کار می کنیم پرسیدم کجا؟ گفت باشگاه پوریا ولی ماهم رفتیم و با بچه ها ی باستانی و بچه های جبهه و منطقه و فرهنگ که یک تیپ خاصی بودند اوقات بیکاری را می رفتیم باشگاه تا یکی دوماه رد شد گفتیم که حاجی آقا گفت برویم این مرتبه هم رفتیم همانجا قبلی چون منطقه را آشنا بودیم بچه ها را بردیم آنجا و یک سه ماهی را آنجا ماندیم وباز آمدیم به سبزوار .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه