شناسه: 63904

اعتقاد به ولايت

راوی ناصر نخودبریز : یک سری با آقای کلالی نامی که دربیت امام خدمت می کرد قرار گذاشتیم که به اتفاق حاج حسین محمدیانی و هادی کفشکنان برویم و امام را زیارت کنیم برای انجام ملاقات به تهران رفتیم خلاصه از آنجا به پشت در جماران رفتیم و چون عشق به امام داشتیم از ته دل ما سه نفر رفتیم بعد آقای کلالی آمد و گفت با یک نفر یا دو نفر بیشتر کارت نمی دهند ما هم سه نفر این همه راه رفته بودیم گفتند حاجی آقا شما بروید چون از ته دل می خواهید بروید شما بروید دیدیم که حاج حسین دلش لک زده که امام را ببیند یعنی همه این جوری بودند ولی گفتند یک یا دو نفر بیشتر نمی توانند برود که ما خودمان ماندیم و حاجی را گفتیم که برود و دیگر رفت داخل و حدود یک ساعت یک ساعت ونیم طول کشید به آقای کفشکنان گفتم شما بروید گفت من نمی روم آمد بیرون دیدم که همچین برافروخته و خوشحال و عشق می کرد انگار که تمام عالم را به او داده بودند اصلا به حال خودش نبود گفتم حاجی چطور بود گفت فقط من به چهره امام نگاه می کردم به سخنانش گوش نمی کردم فقط چهره امام مثل آهن ربا مرا گرفته بود و من نگاه میکردم به چهره اش که چقدر نورانی است من تا بحال نمی دانستم از پشت تلویزیون دیده بودم ولی خودش را اگر ببنید چیز دیگری است می گفت من که فقط نگاهش کردم و صحبت هایش را نمی دانستم که چیست همان جو مانده بودم و اصلا نمی فهمیدم که کی تمام شد گفتم خوشا به حالت حاجی شما که رفتید گفت انشالله دفعه ی بعد شما هم می روید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه