خاطرات جنگي
راوی ناصر نخودبریز : یادم است در سومار که پدافند بودیم در نور مهتاب حاجی می رفت سرکشی و یک کمین داشتیم چهل و هشت ساعت دور می زد و چهل و هشت ساعت به چهل و هشت ساعت عوض می شد می گفت رفتیم یواش نگاه کردیم در زیر نورماه دیدم برادر بسیجی یک قرآن کوچک باز کرده و دارد می خواند گفت من خودم کیف کردم و فقط نشستم و اینها را نگاه کردم همان طور که یک طرف دراز کشیده بود چون نمی توانست که بنشیند کمین پنجاه متر بود حاج حسین می گفت همان طور که نگاه کردم دیدم که دارد قرآن می خواند گفت من همان طور یک نیم ساعتی نگاهش کردم و کیف کردم من از آنها روحیه می گرفتم و اگر خستگی و بیدار خوابی داشتم از تنم در می رفت.
ثبت دیدگاه