شناسه: 63921

شرح عمليات

راوی اصغر افچنگی : با حاج حسین محمدیانی در تک مهران آشنا رفتیم دشمن که حمله کرد بعد از حمله که خط اول و دوم شکسته شده بود خدا رحمت کند شهید فرومندی را وقتی که آمد با آقای مهری گفتند که آقای مهری نیروهایت را آماده کن دشمن رسید آقای مهری 4 تا از ماشینها را پر از نیرو کرد و به ما گفت حرکت کنید بطرف جلو ما بطرف جلو که رفتیم توجه به پشت سرنکردیم که شهید فرومندی و ماشین پشت سری با ما است ما بجایی رسیدیم که دشمن به حالت هجومی تیراندازی می کرد یکی از نیروهای بسیجی که بغل دست ما نشسته بود از کتف چپ تیر خورد و مجروح شد که شهید فرومندی آمد ماشین را جلو زد و گفت بچه ها آخرش است پیاده شوید این شما و این هم دشمن دست را راندیم عقب و در تپه های قلاویزان مستقر شدیم بچه ها بصورت رودل کار خودشان سنگر بندی کردند مهمات و فشنگ و نارنجک برایشان چیدیم ساعت 3 بعد از ظهر دشمن ما را محاصره کرد ما به آقای مهری بی سیم زدیم که اقای مهری مقداری نیرو در پشت سر به حالت سازماندهی هستند می خواهیم ببنیم اینها نیروی خودی هستند یا دشمن ایشان گفتند نیرو برخورد نیست احیانا باید با حاج حسین محمدیانی صحیت کنیم با محمدیانی صحبت کردیم ایشان گفت فرمانده لشکر با ما صحبت کردند که بچه هایی که درتپه های قلاویزان هستند خودی اند یا دشمن گفته ایم حاجی بچه های مهری هستند به های گردان مهری اند گفت حاج آقا گفته اگر می توانی بروید به کمکشان خودت برو به کمکشان گفته ام حاجی خودت می دانی که جلو دارم و باید در جلو حرکت کنم ولی می روم بدون تلفات مجروح نمی دهم گفت حاجی می گوید کی می توانی بروی گفتم تا 12 شب خودم را می رسانم باز حاجی گفت با سیف الله صحبت کن با سیف الله صحبت کردم و باز سیف الله هم همین جوری گفته است گردان سیف الله گفته اند از آن نقطه ای که با هم صحبت کردیم نباشد ما نیروهایمان را آماده کردیم که ساعت 12 شب محمدیانی با یک گروهان نیرو می اید به کمکمان ساعت 12 شب که شد یک بسیجی بدوید آمد با آقای مسکنی یکی از همرزمان و همکاران خودم- شهید غرویان پسر امام جمعه نیشابور بود که ما فقط 4 تا بی سیم چی بودیم - ایشان بدوید و آمد و گفت یک تعداد نیرو دارند می آیند بالا نمی دانم خودی هستند یا دشمن گفتم بطرفشان تیراندازی نکنید انها 90 درصد خودی هستند ما رفتیم با رمزی که با بی سیم با هم صحبت کرده بودیم ایشان جواب داد و آمد بالا گفت فرمانده لشکر گفته اند که ارتفاعات جنوب بچه های مهری را شما آزاد کنید که خیلی اذیت می شوند گفتم عیبی ندارد آقای محمدیانی آزاد می کنم یک سنگر به شما می دهیم ولی ما از ساعت 9-10 صبح اینجا مستقر هستیم کاملا می دانیم دشمن کجا است اگر احیانا به کمین برخورد کردید که می کنید شما سنگر را به خودمان بدیهد شما در سنگر استراحت کنید حدود 20 دقیقه طول کشید آقای محمد یانی امد گفت افچنگی به کمین برخورد کردیم ما گفتیم شما فقط این وسط ارتفاع که حالت گردی است 2 الی 3 سنگر بیشتر نداشت اینها هم متعلق به سربازهای ارتش همدل بود که مجروح شده بودن و آنها را کشیدیم داخل سنگر ها به بچه های امداد گفتیم اینها را ببرند داخل سنگر ها برای بچه های خودمان جا نبود حاجی محمد یانی با بچه ها که در وسط ارتفاع یک مقداری دراز کشیدند حالا 20 دقیقه بیشتر طول نکشید تا ساعت 1 شد یک بسیجی داشتیم حدود 15 الی 16 سال سن داشت آمد به طرف ما گفت افچنگی عراقی ها آمدند به خنده افتادم به طرفش رفتم خوب عراقی آمدند نیامده اند به عروسی که آمده اند بجنگند نارنجک دارید فشنگ و اسلحه هم دارید بجنگید ایشان با خوشحالی رفت و سنگرش ما هم رفتیم دیدیم عراقی ها صدای حیواناتی مثل گرگ و حیوانات دیگری را در می آورند با این رمز همه را صدا می کنندو می آیند سوت زدند و همدیگر راجع کردند دستایشان را به دهانشان زده و هلهله می کردند و همه مراجع می کردند و آقای محمدیانی را آرام بیدارش کردم گفتم آقای محمدیانی عراقی ها دارند می آیند و هلهله می کنند برخیز ببینیم چکار کنیم آقای محمدیانی یک آرپی جی برداشت یک تیربارچی هم در بغل دستش دراز بود او راهم حرکت داد آقای محمدیانی گفت شما صد تا فشنگ در همان جایی که سرو صدا می آید با توکل به خدا شلیک کنید امیدوارم که صدا قطع شود یک گلوله ای آرپی جی خودش زد و 100 تا هم فشنگ و تیر بار زد ما در آن ارتفاعات از نارنجک و فشنگ و کلاش فراوان داشتیم فقط تیربار و آرپی جی کم داشتیم که اینها وقتی از ارتفاعات پایین می آیند وقتی ممکن است درگیر شوند یا به کمین برخورد کنند استفاده کنیم این زد و صدای اینها کاملا قطع شد 20 الی 25 متر تا آن صدا بیشتر فاصله نداشتیم که فاصله دورترین جایی که با دشمن داریم همان فاصله را باید پایین بیائیم و برویم به نیروهای خودی نزدیک شویم از داخل رودخانه به ارتفاعات بعدی رفتیم آقای محمدیانی گفت افچنگی برویم گفتم یک لحظه صبر کن تا ببینم این بچه ها سرپرست دارند یا نه من سوال کردم دیدم هیچکس را ندارند گفتم آقای محمدیانی شما بروید من جایی را بلد نیستم ممکن است یکساعت طول بکشد تا نیروها را جمع کنیم من هر جور باشد با نیروها خودم را می رسانم آقای محمد یانی از آن نقطه ایک ه روز شناسایی کرده بود و شب آمد ساعت 12 از همان نقطه رفتند به عقب ما آمدیم و تا طلوع خورشید در وسط نیروهای دشمن که به اصطلاح سمت راست و چپ ما دشمن بود از وسط حرکت کردیم که همان وسط هم تقریبا خط جلوی دشمت که در اصطلاح نیروی خودی بود که از پشت سر محاصره شان کرده بودند ما در وسط اینها حرکت کردیم آمدیم تا خودمان را به حاجی محمدیانی رساندیم با این که نیروها زبده و خیلی خوبی داشتند همیشه جلو دار بودند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه