شناسه: 63924

شجاعت و شهامت

راوی حسن سحرخیز : یک سری یادم می آید به حاج حسین گفتم که حاج حسین این سیمینوف بی خودی دست ما است مسئول انبار ارتش گفته ما مهماتش را داریم این را چه کار کنیم برویم از انبار این ارتشی ها تک بزنیم بعد ما می آمدیم یک سری پسته و این جور چیزها را بر می داشتیم و می آمدیم پیش سربازها توی ارتش و می نشستیم و با این ها صحبت می کردیم که این ها را مردم برای رزمنده ها می فرستند و برای شما هم یک کمی آوردیم یادم می آید حاجی محمدیانی به عنوان این که می خواهد برود دستشویی حتی یک آفتابه هم بر می داشت و می رفت پشت درخت ها و آفتابه را می گذاشت و می رفت و انبار مهمات را شناسایی می کرد بعد می آمد و می گفت که خوب انبار مهمات را شناسایی کردیم بعد شب می رفتیم ما به تک زدن با این که نگهبان هم داشتند و با این که انجا کردها هم بودند و می گفتند کومله ها هم می آیند و حتی ترس از آنهاهم بود نگهبانها خیلی دقیق بودند و با همان حال ما می رفتیم داخل انبار مهماتشان و تک می زدیم و می بردیم و می توانستیم که توی عملیات برویم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه