شناسه: 63927

تقيد به جماعت

راوی حسن اشراقی : من یادم است که با همدیگر وارد چادر مسجد شدیم نماز جماعت اول تمام شده بود و نماز دوم هنوز شروع نشده بود بین دو نماز معمولا دعاهایی را می خواندند من سریع نشستم که حاج حسین نماز را شروع کند و من به حاج حسین اقتدا کنم چون ما حاج حسین را قبول داشتم دیدم حاج حسین هم نشست و می گوید بلند شو بلند شو و نماز بخوان گفتم خوب هستم تا با نماز دوم نماز بخوانیم گفت مگر نماز اولت را نخوانده ای بلند شو نماز اولت را بخوان من فهیمدم که حاج حسین می خواهد که من نماز اول را بخوانم و بعد سریع به من افتدا کند می خواست همین نمار تکی را ثواب جماعتش را از دست ندهد خلاصه من به او گفتم نمی خواهم گفتم شما بایست من به شما اقتدا می کنم گفت : نه نه گفتم خوب پس من هم نمی خوانم حاج حسین بلند شد و گفت که خیلی خوب الله اکبر و شروع کرد به خواندن من هم رفتم یک مقداری عقب تر و اقتدا کردم و گفتم الله اکبر یک دفعه دیدم حاج حسین گفت کلک خوردی من نیت هم نکرم من هم که نیت کرده بودم و نمی توانستم نمازم را بشکنم نیت من فرادا شد و حاج حسین امد اقتدا کرد حاضر نبود یک رکعت نمازش فرادا خوانده شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه