شناسه: 63932

ايثار و فداکاري

راوی محمد حسن اشرافی : -یک شب در یکی از حجره های مدرسة علمیة موسی بن جعفر (ع) خواب دیدم که حاج حسین که مجروح شیمیایی بود و خیلی ضعیف شده بود در حجره را زد و وارد شد و آقای نادهی هم که از بچه های جنگ بود پشت سر ایشان داخل شد .بنده هم خیلی خوشحال شدم ، و هر سه نفر صمیمی بودیم و حالت همان شوخی های زمان جنگ را پیدا کرده بودیم .من متوجه شدم که ایشان حالش کاملاً خوب شده است .وقتی از خواب بیدار شدم حدود یک ساعت به اذان صبح مانده بود ، صبح همان روز به آقای بابوریان تلفن کردم و جریان را تعریف کردم و گفتم : اگر از ایشان خبری شد به بنده هم اطلاع بدهید . شب بعد آقا اسماعیل زنگ زد و گفت : بیا اینجا ! امشب آقای محمد یانی منزل ما هستند بنده خودم را سریع به خانة شهید بابوریان رساندم و وقتی دیدم که اغلب دوستان زمان جنگ آنجا هستند خیلی خوشحال شدم . حاج حسین در یک گوشه اتاق نشسته بود و بدنش خیلی ضعیف شده بود و مشخص بود که درد زیادی دارد . بعد از احوال پرسی کنار ایشان نشستم و ایشان گفت : جریانی را برایت تعریف می کنم و تا زنده هستم برای کسی باز گو نکن ! شما دیشب خواب مرا دیدی ! من هم دیشب وقتی از تهران به مشهد آمدم در مسیر حرکت در خیابان نگاهم به حرم افتاد ، با خود گفتم : من که می دانم شیمیایی هستم و درمان پذیر نیستم ، چرا مکرر به تهران بروم و برگردم . پس بروم و از آقا درمان بگیرم . حدود ساعت 10 شب بود که به حرم رفتم و در میان کسانی که دخیل می شدند ،دخیل شدم . نزدیکهای اذان صبح احساس کردم که عنایت آقا شامل حالم می شود و در همان حال که آماده شده بودم که شفایم را بگیرم و آن را حس می کردم دیدم یک جوانی هم در آنجا خیلی ناآرامی می کند و اطرافیانش هم خیلی گریه و زاری می کنند و ا زاما م شفای او را می خواهند .من روی خودم را به امام رضا (ع) کردم و فهمیدم که ایشان دارند به من محبت می کنند و گفتم که از شما متشکرم ! این لطف را در حق این جوان بکنید و رفتم برای تجدید وضو ، وقتی برگشتم دیدم این جوان شفا پیدا کرده و او را سر دست گرفته اند و به لباسهایش تبرک می جویند. و ایشان سر مرقد امام رضا (ع) از جان خودش گذشت و یک روز هم که بعد از آن جریان ایشان را در خیابان خسروی دیدم به من گفت : فلانی این مریضی هاک ه برایم پیش آمده نعمتی است که من را به خدا نزدیک تر می کند . این جریان نشان می داد که اینها همه جا بسیجی بودند و ایثار می کردند و شاید حالات بهتری را هم درک کرده بودند که ما خبر نداریم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه