تلاش و پشتکار
بعد از عملیات آقای سازگار را دیدم سلام و احوالپرسی کردیم .ایشان دست مرا گرفت .دستش خون آلود بود .پرسیدم زخمی شدی ؟ گفت : نه اطراف بدنش را نگاه کردم دیدم پشتش خیس است.دست زدم دیدم خون است.گفتم : مرد حسابی پشت شما خون آلود است .ایشان گفتند :چیزی نشده یک خراش کوچک است .من گفتم : تمام لباسهایت خونی شده او می خواست به نحوی از دست من فرار کند خلاصه با اصرار زیاد او را به داخل چادر بردم .لباسهایش را در آوردم. ترکشی به پشتش اصابت کرده بود و خونریزی داشت. امدادگر راصدا زدم بلافاصله آمد و زخم ایشان را پانسمان کرد ایشان با آن وضعیت هم از کار دست بردار نبود از چادر بیرون رفت .مثل اینکه اصلاً برایش اتفاقی نیفتاده بود.آقای سازگار آنقدر در حال و هوای جبهه و جنگ غرق شده بود که زخمی شدن هم نمی توانست جلوی او را بگیرد
ثبت دیدگاه