شناسه: 63947

امدادهاي غيبي

در عملیات فتح المبین در حال پیشروی به سمت دشمن بودیم .نیروها خسته شده بودند .گرما همه را آزار می داد .در بین راه تانکی رادیدم که سایه خوبی داشت به آقای سازگار گفتم : من می روم چند لحظه ای در سایه ی تانک می نشینم تا استراحتی کنم گفت : این تانک عراقی است من گفتم : عیبی ندارد دوسه دقیقه بیشتر نمی نشینم .خلاصه ایشان مانع شد .به راه خود ادامه دادیم هنوز چند قدمی از تانک دور نشده بودیم که گلوله ی توپی به تانک خورد و آن را تکه تکه کرد.به آقای سازگارگفتم :شما ازجا فهمیدید که قراراست چنین اتفاقی بیفتد گفت : به من الهام شد که قرار است اتفاقی بیفتد احساس کردم توقف ما صلاح نیست .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه