شناسه: 63949

عشق به جهاد

ازتهران با قطار به اهوار رفتیم که بچه ای از بیرون سنگی به سمت قطار پرتاب کرد .این سنگ به شکم آقای سازگار برخورد کرد.ایشان در یکی از عملیات ها از این ناحیه دچار مجروهیت شدیدی شده بود .خلاصه وقتی سنگ به شکم آقای سازگار برخورد کرد ، حالشان بد شد و دائماً بالا می آورد مقدار قرصی درون کیفش داشت .قرص ها را به او دادیم ، کمی حالش بهتر شد .وقتی به اهواز زسیدیم به خاطر این وضعیتی که ایشان داشت گفتم : شما اینجا بمان کارهای عقب را انجام بده کمی استراحت کن تا حالت بهتر شود گفت : من می خواهم بیایم جلو . گفتم : با این وضعیتی که شما داری فعلاً آمدنت صلاح نیست .بدون تعارف بگویم آنجا برای ما درد سر درست می کنی .آقای سازگار خیلی ناراحت شد ایشان رفت و آقای قاآنی را به عنوان واسطه آورد و بالاخره با آن وضعیتی که داشت همراه ما به منطقه آمد

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه