معجزات جنگ
آقای ستاری خاطره ای را برای من این گونه نقل کرد: شبی که جنازه آقای سازگار را به معراج آورده بودند من در آنجا نگهبان بودم. نزدیک نماز صبح خانمی به معراج آمد و گفت: می خواهم جنازه آقای سازگار راببینم. من چون با خانواده ایشان آشنا بودم پرسیدم شما چه نسبتی با آقای سازگار دارید؟ اما آن خانم جواب من را نداد. گفت: می خواهم قبل از این که مادر شهید بیاید صورتش را از خون و گل پاک کنم. او آمد بالای سر جنازه شیشه گلابی از زیرچادرش بیرون آورد و سر و صورت آقای سازگار را شست. یک دفعه به خود آمدم، به خود گفتم: این خانم کیست؟ این موقع صبح اینجا چه کار می کند؟ که متوجه شدم آن خانم نیست. صبح وقتی درب تابوت را باز کردم تا خانواده ایشان جنازه را ببینند، تعجب کردم! چون سر و صورت آن کاملاً تمیز و آراسته بود. اصلاً باورم نمی شد که او شهید شده است 0 خواب دیدم که کسی در می زند رفتم در را باز کردم دیدم عباس پشت در ایستاده است گفتم عباس جان امدی دیدم سرش را تکان داد گفتم بیا تو جلورفتم تا پیشانیش را ببوسم که از خواب بیدار شدم وقتی از خواب بیدار شدم0 گفتم عباس یاشهید شده است یا این که زخمی شده است تا این که بعد از ظهر ان روز خبر شهادت عباس را به ما دادند
ثبت دیدگاه