شناسه: 63952

خاطره شماره 7 - شهید ناصر سازگار

ناصر روزی خاطره ای این گونه برایم نقل کرد: روزی برای گشت وشناسایی به منطقه ای که در دست عراقی ها بود رفتیم در حین انجام وظیفه بودیم که عراقی ها متوجه حضور ما شدند بلافاصله از آن محل دور شده و درمکانی مخفی شدیم نیروهای عراقی درتعقیب ما می آمدند بخاطر این که ازدید آنها مخفی شویم لباسهایمان را درآوردیم و از خاک های رملی روی بدنمان ریختیم به نحوی که فقط سرما زیر خاک نرفته بود همزمان با رسیدن عراقی ها به نزدیک ماتعدادی کبوتر آمده بودند ودراطراف ما نشسته بودند نیروهای عراقی با اینکه از کنار ما عبور کردند اما متوجه حضور ما نشدند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه