شناسه: 63954

قداست لباس سپاه

روزی که سپاه به آقا ناصر لباس داد من در منزل نبودم . وقتی به منزل آمدم او لباسهایش را روی زمین گذاشته بود و روبروی آنها نشسته بود . وقتی من رادید بلند شد سلام و احوالپرسی کرد . گفت : مادر بالاخره لباسهایم را گرفتم . خیلی خوشحال شدم صورت او را بوسیدم و گفتم : مبارک باشد . لباسش را پوشید و گفت : مادر یک روز ممکن است این لباس به خون آغشته شود . اگر من شهید شدم برایم گریه نکن . گفتم : پسرم شما به راهی پا گذاشته ای که به آن علاقه داشتی .من برایت آرزوی موفقیت می کنم . اگر هم شهید شدی نمی گویم گریه نمی کنم اما برای به شهادت رسیدن تو نه برای امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) و حضرت فاطمه (س) گریه می کنم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه