خواب و روياي شهادت
-یک روز صبح سر سفرة صبحانه نشسته بودیم که آقای سازگار گفت: دیشب خوابی دیدم . گفتم: چه خوابی دیدی ؟ گفت : خواب دیدم به بهشت رضا رفته ام برای زیارت مزار شهداء ، آنجا برادرم راد یدم که ا ز دور به سمت من می آید و می خندد . کمی جلوتر که رسید با هم سلام و احوالپرسی کردیم ا زاو پرسیدم مگر تو شهید نشدی ؟ گفت : مگر نشنیده ای که شهدا همیشه زنده اند . گفتم : حالا اینجا چه کار می کنی ؟ گفت : من تنها هستم آمده ام یک نفر را برای تنهائی خودم ببرم. گفتم : که من با شما می آیم . موقعی که ناصر می خواست به جبهه برود گفت : این دفعه دیگر بر نمی گردم . ایشان رفت و بعد از مدتی خبر شهادتش را برای ما آوردند .
ثبت دیدگاه