حسن برخورد
یک شب به اتفاق آقای سازگار در منزل دائی ایشان مهمان بودم . ایشان ماشین من را برداشت و برای انجام کاری بیرون رفت . موقعی که برگشت دیر وقت بود . من خیلی نگران و ناراحت بودم به محض اینکه وارد خانه شد . با لحنی خشن به او گفتم : مرد حسابی چرا اینقدر دیر آمدی ؟ گفت : کارم طول کشی دبا لبخندی که بر لب داشت سوئیچ را به من داد و خانواده اش را برداشت و رفت . آن شب باران شدیدی می آمد . آقا ناصر در مقابل این پرخاشگری من هیچ عکس العملی نشان نداد حتی از من نخواست که او و خانواده اش را به منزل برسانم . در زیر باران با همسر و بچه هایش به خانه اش برگشت .
ثبت دیدگاه