شناسه: 63957

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

یک شب خواب دیدم حضرت زینب (س) به مسجد محل آمده است و خانوادة شهدا اجازه دارند تا به دیدن ایشان بروند . یکی از همسایه ها به درب منزل ما آمد و گفت : بیا تا با همدیگر برویم مسجد برای دیدن حضرت زینب (س) . من گفتم : فقط خانواده شهدا به مسجد می روند . خلاصه دست ما را گرفت و به اتفاق همدیگر به مسجد رفتیم . در مسجد خانواده شهدا همه به صف ایستاده بودند تا نوبتشان بشود و بروند سلامی خدمت حضرت زینب (س) عرض کنند . من همینطور در محوطة مسجد راه می رفتم و داشتم با خودم می گفتم : یا حضرت زینب شفاعت ما را بکن . که یک دفعه دیدم ایشان جلوی من ایستاده است . گفت :چرا نمی روی داخل صف ؟ گفتم : این صف مخصوص خانوادة شهدا است . دست من را گرفت و به داخل صف برد و گفت : همین جا صبر کن دستی بر سر و صورتم کشید و رفت . اشک از چشمانم جاری شد . یک دفعه پسرم من را صدا زد از خواب بیدار شدم . گفت : مادر چه شده چرا گریه می کنی ؟ خوابی را که دیده بودم برایش تعریف کردم . هما نجا متوجه شدم که آقا ناصر به زودی شهید می شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه