خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب قبل از شهادت آقای سازگار خواب دیدم ایشان سوار بر اتوبوسی به در منزل آمد . بعد از سلام و احوال پرسی گفت : می خواهم به کربلا بروم . با من کاری ندارید ؟ گفتم : من هم می خواهم با شما بیایم . ایشان گفت : بچه ها تنهاهستند . شما باید پیش آنها بمانید . آقای سازگار از من خداحافظی کرد و رفت . صبح وقتی از خواب بیدار شدم و رادیو را روشن کردم . رادیو مارش عملیات پخش می کرد فهمیدم همسرم به خیل شهداء پیوسته است .
ثبت دیدگاه