حرمت والدين
راوی منصوره علیخانی : دخترم در رشت زندگی می کرد، یک روز ابراهیم بدون اینکه با من هماهنگی لازم را انجام دهد، برایم یک عدد بلیط هواپیما به رشت تهیه کرده بود و از من خواست تا به آنجا سفر کنم و از من درخواست کرد و گفت: هر لحظه که به آنجا رسیدی و دیدی خواهرم از آمدن شما خوشحال شد همانجا از صمیم قلب برایم دعا کن و بگو خدایا؛ از تو می خواهم در این لحظه ابراهیم هر دعایی می کند برایش به اجابت برسانی و همه حوائجش را برآورده سازی. من هم قبول کردم و چون بی خبر به رشت سفر کرده بودم هنگامی که به آنجا رسیدم، آنقدر از دیدن من دخترم خوشحال شد که ناخودآگاه از قولی که به ابراهیم داده بودم یادم افتاد، همانجا خود به خود به زبانم جاری شد و گفتم: خداوندا دعا می کنم هر چه فرزندم از تو می خواهد به اجابت برسانی. هنوز یک روز از اقامتم در رشت نگذشته بود که افرادی از مشهد آمدند و گفتند که ابراهیم مجروح شده است، ولی من مطمئن بودم که ابراهیم به فیض عظمای شهادت نائل گردیده است. بعد از رسیدن به مشهد به دلیل این که برادران رزمنده موفق به پیدا کردن جسد ابراهیم نشده بودند ما روح او را تشییع کردیم من که از قبل شنیده بودم صدام برای بدست آوردن سر ابراهیم جایزه تعیین کرده است،بعد از حدود2 سال که جنازه ابراهیم را برایمان آوردند، دیدم سر در بدن ندارد.
ثبت دیدگاه