شناسه: 64012

آخرين وداع با دوستان

راوی فخری محبوب : به یاد دارم یک روز قبل از آخرین مرخصی اش، ابراهیم به من گفت: خواهرم، هر چیزی که احتیاج داری درون کاغذی بنویس و به من بده تا برایت تهیه کنم. من هم به او گفتم نه برادر چیزی لازم ندارم. سفارش زیاد مرا به همسرش کرده بود. گویی می دانست که دیگر برنمی گردد. و همیشه از ما می خواست تا برای شهید شدنش دعا کنیم. او می گفت: دوست ندارم اسیر و یا جانباز شوم. فقط شهید. آن هم از نوعی که از بدنم هیچ چیز باقی نماند. دوست دارم خاکستر شوم تا که هنگام تشییعم بر دوش مردم سنگینی نکنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه