آخرين وداع با دوستان
راوی فخری محبوب : به یاد دارم یک روز قبل از آخرین مرخصی اش، ابراهیم به من گفت: خواهرم، هر چیزی که احتیاج داری درون کاغذی بنویس و به من بده تا برایت تهیه کنم. من هم به او گفتم نه برادر چیزی لازم ندارم. سفارش زیاد مرا به همسرش کرده بود. گویی می دانست که دیگر برنمی گردد. و همیشه از ما می خواست تا برای شهید شدنش دعا کنیم. او می گفت: دوست ندارم اسیر و یا جانباز شوم. فقط شهید. آن هم از نوعی که از بدنم هیچ چیز باقی نماند. دوست دارم خاکستر شوم تا که هنگام تشییعم بر دوش مردم سنگینی نکنم.
ثبت دیدگاه