شناسه: 64069

بدون موضوع

راوی محمد علی شعبانی : دفعه آخری که برادرم علی اصغر می خواست به جبهه برود خانمش آمد و گفت: تو خواهرش هستی برو اصرار کن که به جبهه نرود من رفتم هر چه اصرار کردم که نرو ایشان دستش را بر سر من کشید و مرا بوسید و گفت: شما به جای اینکه بگویی برو می گویی نرو همان طور که می رفت گفت: خواهر گربه نکنی و دشمن اشکت را نبیند و زینب وار زندگی کنید و راهی جبهه شد و بعد از 20 روز بود که خبر شهادت رسیدن ایشان را برایمان آوردند. روحش شاد باد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه