کرامات شهداء بعداز شهادت
راوی شهربانو نودهی: یادم هست زمانیکه به خانه خدا مشرف شدم در صفا و مروه یکی از پیر زنهایی که در کاروانمان بود من دست او را می گرفتم و همیشه همراه من بود وا را به زیارت می بردم در بین شلوغی ناگهان دست او از دستم جدا شد و در میان جمعیت فرو رفت من هم بی اختیار و با صدای بلند می گفتم: کمک او یک پیر زن و الان از دست می رود دیگر او را ندیدم و با جمعیت جلو رفتم. با زحمت زیادم را از جمعیت جدا کردم و گوشه ای ایستاده بودم که یکی از خانومهای کاروان از من سئوال کرد چه شده چرا ناراحتی گفتم آن حاجیه خانم که با من بود در بین جمعیت زیر دست و پا ماند و من نتوانستم به او کمک کنم چند دقیقه ای آنجا بودم که ناگهان کسی مرا صدا زد وقتی که برگشتم آن پیر زن را که همراهم بود دیدم که صحیح و سالم آن طرف ایستاده بود از او پرسیدم چه کسی تو را نجات داد او گفت: من هیچ چیز نفهمیدم و یک دفعه متوجه شدم که از جمعیت دور افتاده ام. من هم که بغض گلویم را گرفته بود شروع به گریه کردم. بعد که زیارتمان تمام شد و به سمت مدینه حرکت کردیم در اتوبوس خوابم برد و هاشم را در خواب دیدم از او پرسیدم شما اینجا چه کار می کنید. گفت: شما از لحظه ای که وارد مکه شده اید من همراه شما هستم و آنجایی که کمک خواستید سریعا خودم را رساندم و کمکت کردم از خواب بیدار شدم و خدا را شکر کردم.
ثبت دیدگاه