تدبير نظامي و مديريت
راوی محمدرضا علایی: در عملیات کربلا 10 ما داشتیم زیر پادگان نیروها و وضعیت خودمان را داشتیم جمع و جور می کردیم اب آن نیروهایی که در آنجا بود آقای ابراهیم زاده زیر پادگان در آن مقرپشتیبانی نزدیک نیروها بود هدایت را بیشتر آقای ابراهیم زاده که در آن موقع رئیس ستاد لشکر بودند من گفتم حاجی اجازه بده من بروم بالا ببینم عراقی ها تا کجا آمدند کجا هستند رفتم برگشتم وضعیت را چک کردم و برگشتم در حین برگشت دیدم که رستمعلی نوری یک تویوتا نیرو سوار کرده دارد می رود بالا من جلوی تویوتا را گرفتم گفتم آقای نوری داری کجا می روی گفت دارم می روم خط گفتم نمی شود من الان دارم از آن جا می آیم من از جایی که برگشته بودم عراقی ها خیلی نزدیک بودند لای درختها بودند جنگل تنک بود گفتم امکان ندارد شما با ماشین نمی توانی راه بسته است آقای نوری روی حس سلسله مراتب که فرماندهی را نشأت گرفته از ولایت می دانستند علیرغم این که می دانستند بنده به عنوان یکی از مسئولین حراست دارم با اطمینان این را می گویم که امکان ندارد با ماشین بالا رفتن ایشان گفت : چون سعید رئوف گفته من باید بروم گفتم آقای نوری من دارم می آیم و می گویم شما نمی توانی بروی توی همین پیچ آن طرف تر نمی توانی بروی چون عراقی ها می زنند بعد گفت چون به من دستور داده اند من می روم رفت و از من جدا شد تا از من جدا شد رفت آر پی جی آمد طرف ماشین و خوشبختانه از کنار ماشین رد شد و خورد به سقف ماشین آسیب ندیدند اما مجبور شدند که ماشین را در آنجا متوقف کنند و نبرند حتی نشد به عقب برگرداند خودش دوید پیاده شد و نیروها را بغل تپه هدایت کرد که ببرد بالای گلان از آن راه نمی توانست برود که من هم نظرم ابن بود که از پشت هدایت بکند که در آنجا هم به او گفتم که شما از این راه نروید اگر می خواهید بروید از پشت تپه بروید و از این سمت بروید بالا و نهایتاً هم وقتی نتوانستند آمدند نیروها را هدایت کردند رفتند بالا من شاید چند ساعتی بیشتر نگذشته بود بعد از ظهر بود ضمن این که اینها رفتند دیدیم که الحمدا... توانستند گلان را باز پس بگیرند در منطقه نزدیک غروب بود که سر می زدیم گاهی به وضعیت خط و پشت خط یکدفعی دیدم که شهید نوری را آورده بودند پشت خط دیدم یکی از برادران بسیجی که بی سیم چی گردان بود یکدفعی دیدم دارد می دود و صدایم کرد برادر علایی گفت بیا که آقای نوری مجروح شده پرسیدم کجاست ؟ گفت : در چادر است رفتم دیدم که آقای نوری وضعیت جراحتش در حدی است که نمی تواند جواب بدهد احتمال می دادیم که دارد به شهادت می رسد من دیدم که وضعیت منطقه آتشبارانی خیلی دود باروت زیاد به سر و صورتش نشسته بود یک پنبه برداشتم که سر و صورتش را تمیز کنم در همین حین به پنبه نگاه کردم دیدم که تمیز نشد پنبه را با سرمی که آنجا بود خیس کردم که صورتش را تمیز بکنم از طرفی وضعیت پایشان که قسمت لگن بود آسیب دیده بود کلاً برده بود و خونریزی زیادی هم داشت من وقتی که پنبه را رطوبتی کردم و به صورتش می زدم به لبهایش که می رسید دیدم که ناخودآگاه جواب من را که نمی داد می دیدم وقتی پنبه به لبهایش می رسید می دیدم که پنبه را با بک حرص و ولعی دارد مک می زند من هم که مرتب این پنبه را می زدم به لبهایش برای این که لبهایش را تمیز کنم او هم مرتب پنبه را مک می زد بعد دیدم که می خواهد پنبه را با همان لبانش از دستم بگیرد که من نگذاشتم تا این که صورتش را تمیز کردیم پزشک هم او را پانسمان کرد و گذاشتیم توی آمبولانس و منتقل کردیم به پشت شب بود که به ما خبر دادند که نوری شهید شده است من خیلی برایم سخت بود خودم را خیلی سرزنش می کردم که کاش به او آب می دادم حداقل مقداری از این سرم می ریختم توی حلقش فقط تنها چیزی که باعث شده بود مقداری مرا تسلی دهد چون خیلی برایم سخت بود آن شب را من شاید نخوابیدم خیلی نگران بودیم با خودم می گفتم کاش به او آب می دادم شاید این در همان لحظه با همان لبانش از من آب می خواست و می گفت به من آب بده من خیلی سرزنش می کردم که چرا به او آب ندادم که شهید شد البته شهید نشده بود می گفتم گویا این بنا است بچه ها این گونه شهید شوند با لب تشنه اگر با لب تشنه شهید شوند از مولایشان خوب درس گرفتند اگر با لب تشنه شهید نشوند شاید درسشان را آن طور که باید نگرفته اند بعد آمدیم پشت خط گفتند آقای نوری الحمدا... به هوش آمده وضعیتشان هم خوب است.
ثبت دیدگاه