خاطرات جنگي
راوی محمد حسن شبانی: شبی که عملیات بدر شروع شد من خودم قایق جلو بودم ، علی نوری را گفتم تو عقب گردان باش و عزیزی را هم وسط قرار دادم که حرکت کردیم ، قایق های عاشورا ، قایقهای بزرگی بود ، حرکت کردیم با دو ساعت تأخیر به منطقه رسیدیم وقتی رسیدیم علی نوری و عزیزی آمدند و گفتند چه کار کنیم گفتم منتظر دستور باشید دیگر رسیدیم به کنار خود سد عملیاتی بدر که چشم شما روز بد نبیند که فقط این را به شما بگویم سه گردان ولی ا... ، یدا... و گردان ثارا... ، فکر کنم در محدوده ی چهارراه وارد عمل شده بودند نتوانسته بودند چهارراه را بگیرند طور بدی سد محکم کرده بود ، هم سنگرهایی که مستقر داشت ، سنگرهای بتن آرمه کالیبر مستقر کرده بود ، دو لول 23 و چهار لول ، تک لول و تیربار های گرینف مستقر کرده بود که اگر تک لول یا دو لول خلاصه گیر بکند باز اینها کار بکند ، از گلوله های رسام هم استفاده می کرد تا یک نوع وحشتی ایجاد کند ، حقیقتش سه گردان را زمین گیر کرده بود حصاری مجروح شده بود خیلی سخت ، وقتی ما رسیدیم دیدیم کنار خاکریز افتاده ، فقط یادم است به من گفت : حسن برو که وضع خیلی خراب است ، گفتم چی شده آقای حصاری ؟ خدا رحمتش کند همانجا هم شهید شد گفت تمام بچه ها را قلع و قمع کردند ، به علی نوری و عزیزی گفتم چه کار کنیم؟ گفتند هرچه شما دستور بدهید ، یک گروه ویژه ای داشتیم که خیلی رویش کار کرده بودیم ، توی سایت چهار تشکیل داده بودیم ؛ این گروه ویژه آر پی جی زن ، تیربارچی ، نارنجک انداز ، تک تیرانداز و امدادگر داشت یک فرمانده مستقل به نام رجب داشت که الان توی یکی از گردانهای تیپ یکم ویژه شهدا است بعد گفتم حسن این کار تواست ، حصاری وقتی گفت حسن این گردان ها را زمین گیر کرده حسن انفرادی هم آنجا معاون گردان بود ، معاون حصاری ؛ دیگر ما مأموریت را از فرمانده محترم لشکر گرفتیم و گفتم چشم ، گروه ویژه را فرستادم ، فقط این را به شما بگویم گروه ویژه حدودا یک ربع طول کشید برگشتند ، همه مجروح و دوتا هم شهید ، نتوانستند کالیبر را خاموش بکنند ، دیگر اینجا ما خونمان جوش آمد ، علی گفت چه کار می کنی؟ گفتم من خودم می روم ، آقای عزیزی و نوری مخالفت کردند گفتند تو اگر بروی ما چه کار کنیم ؟ گفتم من بروم شما که هستید ، فقط این را به شما بگویم که خودم با اولین دسته از گروههای آقای شفیعی زاده حرکت کردم ، حدودا یک بیست متر نرفتیم جلو که دیگر دستور حرکت داده بودم بروم با این دسته کالیبر را خاموش کنم ، کالیبر خیلی بچه ها را داغون کرده بود ، حدود 20متر که ما جلو رفتیم یکی از این گلوله های رسام چهار لول آمد و خورد به ما و رفت توی ران پایم و عبور کرد رفت توی قسمت شکمم و آنجا گیر کرد که دیگر من افتادم ، روده هایم را به هم ریخت و خبر به بچه ها رسید که شبانی مجروح شده اون دسته که برگشتند و ما را با آن بچه های مجروح گروه ویژه شبانه ساعت دو شب منتقل کردند به پشت بعد هم به بیمارستان ، اما خبری را به من دادند که گردان نصرا... علی نوری چرخانده بود ، حالا من می خواهم بگویم این مطلب را چون که بدانند و بشناسند که این جا که ضربه خوردم به خاطر این که دلم کشش نداشت به معاون اول گردان و یادم است که می گفتند بنده خدا فقط در فکر عقب نشینی بود اما می گفتند علی نوری و یل پور ایشان هم دستیار گردان نصرا... بود اینها تا آخرین لحظه ای که مأموریت آنجا در منطقه ی عملیاتی بود هدایت کردند و با بچه ها بودند و تضعیف روحیه هم نکردند ، بعد که تعریف می کردند ، می گفتند حمید یاحسینی با بچه های مخصوصی که انتخاب کرده بود با نارنجک تا اذان صبح کلک کالیبره را کنده بودند و رفته بودند از خاکریز عبور کرده بودند.
ثبت دیدگاه