شناسه: 64168

توصيه هاي شهيد

راوی محمد امیری: زمانی که حادثه ای منجر به شهادت رستمعلی نوری پیش آمده بود من توی مرخصی بودم و به روستا خانه ی پدرم رفته بودم ساعت های دوازده شب دو نفر از بچه های سپاه آمدند در خانه که بیایید بروید که کارتان داریم من آن موقع چون توی محور بودم فکر کردم شاید اتفاقی پیش آمده است گفته بودند بروید سراغ فلانی چون من را نزدیک ترین کس خودش می دانسته و من هم ایشان را بالاخره با هم حرکت کردیم آمدیم شهرستان و بعد من شبانه سریع حرکت کردم رفتم تهران دیدم که این اتفاق برادر علی پیش آمده و توی بیمارستان بستری است من تا رسیدم نزد ایشان در طول عمرم این قدر ناراحت نشده بودم ولی اولین برخوردی را که من با ایشان کردم به من روحیه دادند با این که خیلی سخت مجروح شده بودند یک حالت خیلی عجیبی داشت در آنجا حتی خوردن و آشامیدن برای ایشان خیلی مشکل بود و بعضاً هم مجروحیت های سنگین بر می داشتند حتی در عملیات مرصاد آن موقعی که ایشان مجروح شدند ما توی منطقه اسلام آباد درگیری داشتیم یک بار دیگر توی بیمارستان بودند مجروح شدند از ناحیه سر ایشان سیزده روز فقط تو یکی از بیمارستان های تهران به نام بیمارستان سجاد که هیچ کس اطلاعاتی نداشت ولی من که از عملیات برگشتم از طریق بنیاد شهید تهران و بجنورد تلفنی جای ایشان را پیدا کردم وقتی که رفتم ایشان را پیدا کردم بعد از سیزده روز سرش خیلی ناجور مجروح شده بود همان جا توی اولین مرحله به من نگاه کرد و خندید گفت تو این جا هم آمدی من را پیدا کردی دیگر یعنی اولین کسی بودم که رفتم پیداش کردم چون حتی خانواده اش هم از وضعیت او خبری نداشتند می گفت تو اینجا هم آمدی من را پیدا کردی بالاخره من فکر کردم هیچ کس این جا مرا پیدا نمی کند این جا هم همین حالت را داشت من اولین برخوردی که با شهید علی داشتم واقعاً به من روحیه داد گفت که به هر حال این جوری است ناراحت نشود یک چند روزی پیش ایشان بودم یک دو سه روزی که دیگر شب و روز توی بیمارستان نزدش بودم ولی این جا دیگر برخوردهای علی فرق کرده بود نصیحت هایش نسبت به من یک کلمه ای ایشان راجع به دنیا صحبت نمی کرد همه اش ما را نصیحت می کرد همه اش از رعایت و نگهداری بیت المال صحبت می کرد واقعاً من دیگر می دیدم که اخلاق علی فرق کرده است در عین حالی که خرد و خوراکش هم خوب بود مشکل روحی هم نداشت مشکل جسمی اش هم از لحاظ به حساب درونی مشکلی نداشت در عین حال صحبت هایش خیلی فرق می کرد تلفنی که با پدرش صحبت می کرد با ما صحبت می کرد با خانواده اش صحبت می کرد یک چیزهایی می گفت که تقریباً عبرت انگیز درس داشت برای همه دیگر اینجا صحبت های علی حتی یک کلمه در جهت دنیا نبود بیشتر صبر ائمه اطهار را مطرح می کرد و این که ما باید مانند آنها صبور باشیم با مادرش صحبت می کرد با خواهرش صحبت می کرد جریان که بود و حضرت زینب را پیش می کشید یعنی واقعاً‌ من فکر می کنم که دیگر آنجا به علی القاء شده بود که دیگر شهید می شود که به هر صورت با عرض تأسف من یک اتفاقی برایم پیش آمده بود در منطقه باید یک بیست و چهار ساعتی می آمدم شهرستان که آمدم شهرستان و بعدش هم دیگر کارمان کشید به مشهد و آمدم مشهد تا این که از مشهد برگشتم رفتم خوب دیگر متأسفانه شهید شده بودند لحظه شهادت من بالای سر شهید نبودم ولی شهادت شهید علی روی من یک نفر واقعاً تأثیر گذاشت من دیگر از آن موقع احساس کمبود شدید در زندگیم کردم چون دیگر راهنمایی نداشتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه