شناسه: 64170

ساده زيستي و پرهيز از تجمل

راوی محمد امیری: یادم نمی رود توی سه راه حسینیه بعد از جنگ مستقر بودیم من آن موقع مسئول محور بودم و رستم علی نوری هم در یکی از گردان های لشکر بودند ، شب از نیروی زمینی برای ما مهمات آمده بود ، برای بازدید از خط من شب با بیسیم تماس گرفتم با علی آقا نوری که فردا صبح ما می خواهیم نزد شما بیاییم ، بالاخره صبح صبحانه مهمان شما هستیم ، خوب قائدتا فرمانده گردان ها بند و بساطی و برنامه ای راه می انداختند ، خوب مهمان دارد می آید حتی خود ما به تنهایی که می رفتیم نزدشان به هر حال از راه دوستی و رفاقت لااقل یک صبحانه خوبی به ما می دادند ؛ ما پاشدیم رفتیم آن جا با دو سه نفر از بچه های نیروی زمینی که خوب ما می رویم آن جا صبحانه می خوریم ، رفتیم آنجا دیدیم که علی خودش نشسته با یکی از بچه های کادر توی سنگرش ، کسی هم ، سربازی هم نبود ؛ نشستیم سر سفره ، سفره را پهن کردند و تقریبا یکی دوتا قاچ پنیر و یک کم نان تو سفره بود ، حقیقت قضیه من خودم هم انتظار داشتم که نان و پنیر و چیز دیگری هم می آورد و به هر حال دیدیم خبری نشد بعد گفتم که علی آقا یک کم نان بیاور کم است بعد او شروع کرد به صحبت کردن ، برای ایشان هم مطرح نبود ؛ در کنار شخص مقام معظم رهبری هم اگر می بود کسی نبود که خجالت بکشد از حرف زدنش ، نه این که خدای نخواسته بی ادبی یا بی احترامی به طرف بکند ، با کمال لدب و احترام حرفش را مطرح می کرد و تقریبا اینجوری هم نبود که واقعیت ها را نگهدارد و مطرح نکند ، همانجا برداشتند و گفتند که سهمیه من و این دوست من که اینجا هستیم همین است ما بالاخره باید از سهمیه سربازها می آوردیم برای شما این هم دیگر سهمیه سربازهاست که نتوانستیم بیاوریم حقیقت قضیه این است که هرچه توی سفره داریم همین است این هم سهمیه ما دو نفر است ، ما صبحانه نمی خوریم این را شما میل بفرمایید و بعدش هم که رفتیم و توی گردان از وضعیت گردانش مطلع شدند که همین موضوع برای بچه هایی که از نیروی زمینی آمده بودند یک معمایی شده بود که یک فرمانده گردانی به این شکل به مسائل بیت المال از نظر اعتقادی مقید باشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه