نوافل و نماز شب
راوی محمد حسن شبانی: یک سری پدرم را به جبهه سایت چهارم بردم پدرم هم آسم داشت وقتی که آمد دید آقای نوری هم آسم دارد و از این چپق ها استفاده می کند پرسید ایشان هم مریض است گفت چکاره است گفتم معاون گردان ما است گفت با این وضعیت مریض می تواند؟ گفتم بابا تو نمی شناسی این مرد کیست شب پدرم ماند بعد گفت این چه آدمی بود نصف شب حالم بد شد سینه ام اذیت می کرد شما همه خواب بودید و این مرد بلند شد از چادر بیرون رفت من کنجکاو شدم که کجا می رود دنبالش رفتم دیدم رفت جلوی تانکر وضو گرفت و آمد پشت چادر شروع کرد به نماز شب خواندن می گفت حالت عجیبی داشت خیلی گریه می کرد گفت خوب کسی را انتخاب کردی برای معاون گردان.
ثبت دیدگاه