خاطره شماره 75 - شهید رستم علی نوری
راوی محمد صفری : بعد از قطعنامه در ایستگاه حسینیه خطی داشتیم. آن زمان در تیپ 2 بودیم. در گردان در خط داشتیم یک گردان نصرا... که فرمانده گردانش شهید نوری بود و یکی گروهان ثارا... برادر عزیزمان ذاکری فرمانده گردانشان بود. یک روز من به اتفاق جناب سرهنگ محمودزاده و یکی دو نفر از دوستان عازم خط شدیم و گفتیم یکی سرکشی از خط داشته باشیم. ابتدا رفتیم به محل گرداتن ثار... سراغ برادر ذاکری را گرفتیم. برادر عزیزمان نوری از محل گردانش به آنجا آمده بود، یعنی، دو نفری در سنگر گردان ثارا... بودند. بعد از اینکه باهم صحبت کردیم و ما کارهایمان انجام شد خواستیم از آقای ذاکری خداحافظی کنیم و بیاییم خط گردان نصرا... را ببینیم برادر ذاکری از من سؤال کردند که خوب با توجه به اینکه فصل زمستان هست ما برای سنگرمان نیاز به پلاستیک داریم. شهید نوری به ذاکری گفتند که مهدی جان نگران پلاستیک نباش من سهمیه پلاستیک شما را گرفتم در محل تدارکات گردان ما هست. بیا با هم برویم. به اتفاق برادر نوری و ذاکری و آقای محمدزاده راه افتادیم به سمت خط گردان نصرا... آنجا هم آمدیم یک دوری بزنیم و رفتیم به سنگری که شهید نوری بود. در واقع سنگر گردان هم سنگر مناسبی بود مقداری سنگرهای بتونی رویش هم خاک ریخته بودند و تقریباً یک جای بلندی هم بود. جای مناسبی بود. من به نوری گفتم که عجب سنگر خوبی دارید سنگرهای زمان جنگ کجا و این سنگرها کجا بعد یکی از دوستان که معاون آقای نوری بودند گفتند که خوب است ولی کم و کاستی هایی دارد سنگرمان بد نیست. تا ایشان اینطوری گفتند : آقای نوری گفتند: (اسم برادر دیگرمان هم حمزه بود) نه، حمزه جان شوخی نکن کی سنگر به این خوبی زمان جنگ داشتیم سنگرمان حرف ندارد خیلی سنگر خوبی است از این بهتر سنگر نمی توانیم داشته باشیم. خلاصه در ادامه اش کارهایمان انجام شد و با دوستان خداحافظی کردیم و خواستیم از خط برگردیم. هنوز صد، صد و پنجاه متری از جای گردان فاصله نگرفته بودیم، پشت سرمان دیدیم صدای بوق ماشین می آید و یکسره چراغ می دهد و با سرعت دنبال ما در حرکت بود. صبر کردیم که ببینیم چه خبر شده است؟ یکی از برادران با ماشین سریع خودش را به ما رساند و گفت: فلانی برگردید که نوری می خواهد شهید شود، می خواهد از بین برود. گفتیم ما که الان از پیش نوری می آییم ایشان سالم و سرحال بود. مگر چه اتفاقی افتاد. گفت: برگردید خودتان می بینید ما به سرعت برگشتیم وقتی می آمدیم دیدیم که نوری نقش زمین شده و در گوشه ای کنار خاکریز افتاده خیلی ناراحت شدیم و با عجله خواستیم که سوار ماشین کنیم و به اورژانس یا بیمارستان برسانیم. بعد که همه رفتیم به سراغش گفت که نه جلو نیایید فقط آقای محمدزاده جلو بیاید شما بقیه کنار بایستید ما تعجب کردیم. در این حال که ایشان زخمی شده اولین کار این است که یک آه و ناله ای کند و یا بگوید مرا سریعاً به بیمارستان برسانید. دیدیم گفت: نه شما همه کنار بایستید و آقای محمدزاده بیاید جلو، آقای محمدزاده رفت جلو حدود شاید سه، چهار دقیقه ای با هم درگوشی صحبت کردند. خلاصه صحبت که تمام شد نگاهی کرد به ما و دوستانی که اطرافش بودیم. آن زمان هم سال 70 - 69 بود که ایشان به شهادت رسیدند. همزمان بود با بحث درجه ها و مسائلی که جدیداً بابش باز شده بود و همه به دنبال این بودند که خوب امتیازاتشان حساب کنند. ببینند درجه شان چه می شود و به کجا می رسند. نوری در همان حال هنور هم از زمین بلند شده بود و اجازه نداده بود ما هم بلندش بکنیم رو کرد به ما بچه ها گفت: ببینید، به من نگاه کنید، من را خوب ببینید. دنیا همین است، آخر دنیا همین است. به خودتان ننازید که بالاخره حالا فردا درجه ای می گیرید، سرگردی می شوید، سرهنگی می شوید سرتیپی می شوید نه آخر کا ر شما هم مثل من است ببینید این همه در جبهه و جاهای دیگر زحمت کشیدیم آخر قسمتمان این بود از صحبت ایشان ما خیلی تحت تأثیر قرار گرفتیم. بهر حال ایشان را بلند کردیم و بردیم به بیمارستان رساندیم. در آنجا مورد مداوا قرار گرفت. اما چه شد که شهید نوری اینطوری نقش زمین شده بود جریان را سئوال کردیم وقتی که خوب برادرمان ذاکری آنجا رسیده بودند ما از همدیگر خداحافظی کردیم. آقای ذاکری سویچ ماشین را به یکی از بچه ها داده و گفته بودند که بیا سویچ ماشین را بگیر و دور بزن تا همین پلاستیک ها را بار کنیم و برویم. این برادرمان هم گفته بود که من گواهینامه ندارم اشکال ندارد؟ آقای ذاکری گفته بود که نه خط حال نیاز به گواهینامه ندارد اینجا که .... اگر رانندگی بلد هستی سویچ را بگیر و دور بزن تا برویم. خلاصه ایشان سویچ را گرفته و سوار ماشین شده بود تا می خواسته دور بزند (جاده هم لغزنده بوده و ایشان هم تسلط نداشته) به جای اینکه ترمز بگیرد پایش را روی گاز گذاشته (اینها همه جلوی راهش بودند) و شهید نوری را زیر آورده بود و ایشان را نقش زمین کرده بود. بعد از این اتفاق که افتاد همه ما خیلی نگران بودیم و آه و حسرت می خوردیم که خوب چطور شد ایشان که این همه در عملیات ها رشادت این همه مجروحیت، فیض عظیم شهادت نصیبش نشد البته گرچه محلی هم که این اتفاق برای ایشان افتاد، خط مقدم بود، یعنی، در واقع شرایط هم شرایط جنگی بود و شهید هم حساب می شد اما حال آن شهید که در صحنه عمل و آن چیزی که خواست و آرزوی ما بود کجا و آن سرنوشتی که به این شکل برای ایشان پیدا شد کجا. بهر حال همه خیلی نارحت و غمگین بودیم. خصوصاً آقای ذاکری بیش از همه تأسف می خورد و آه حسرت می کشید و مرتب به سر و کله اش می زد و می گفت: دیدید چکار شد من خودم با دست خودم بهترین دوستم، کسی که مدت ها با هم همسنگر و همرزم بودیم و به این شهید ارادت داشتم به دست خودم، باعث شدم که ایشان حیاتشان را از دست بدهد. خیلی ناراحت بودند تا اینکه ایشان را به بیمارستان امام حسین (ع) انتقال دادیم و چند روزی بستری بودند یک روز در بیمارستان سراغ شهید نوری رفتیم، احوالش را پرسیدم باز هم آقای ذاکری بی تابی می کرد و نمی توانست خودش را کنترل کند. آنجا هم در بیمارستان خیلی آه و ناله کرد و به سر و کله اش می زد. بعد یکدفعه دیدیم که نوری ما را صدا زد. در همان حال که ایشان هم بودند، گفتند که مهدی آقا بلند شو بیا اینجا. آمدیم جلو نگاهی کرد به ما و گفت: مگر مرگ برای شما هنوز هم حل نشده؟ این همه در جبهه بودی، شما هم از مرگ می ترسی؟ این تقدیر من است شما چرا ناراحت هستید؟ ما واقعاً درس گرفتیم که ایشان اینطور روحیه ای داشت، اینگونه برخورد می کرد، اولین کاری هم که ایشان کرد یک فرم رضایتنامه ای پر کرد. خود نوری گفت: من از آقای ذاکری و آن برادر عزیز دیگری که به هر حال عامل تصادف شده بود رضایت کامل دارم و گفت: اگر یک وقت برای من اتفاقی افتاد اینها برایشان مشکلی درست نشود تا خودم زنده هستم رضایت بدهم. به هر حال این یک خاطره ای از شهید نوری بود و روحش شاد و یادش گرامی. انشاءا... که ما از ایشان درس بگیریم و گفته ها و نصایح ایشان الگو و سرمشق زندگی ما باشد.
ثبت دیدگاه