شناسه: 64234

پيش بيني شهادت

راوی امر الله کابلی : آن شب بعد از اینکه غذا خوردیم، یکی از معاونین گردان به نام شهید قدسی گفت: شما دو، سه شب است توی خط هستی. امشب من می روم شما استراحت کن بعد فرمانده گردان هم قبول کرد و گفت: شما امشب بمان بگذار قدسی برود. قدسی هم حرکت کرد، زمانی که می خواست برود، ما غذا می خوردیم. غذا نخورد. یک دو لقمه غذا خورد و حرکت کرد. گفتیم خوب حالا که می روی ماشین را یا موتور ببر تا صبح از آن طرف که برمی گردی گزارش هم از خط بیاوری تا ببینیم در خط چه خبر بوده است. گفت: اشکال ندارد حالا من می روم ولی صبح من را می آوردند. دو شب قبل از اینکه خط را تحویل بگیرم در خواب زمزمه ای به گوشم رسید با خودم گفتم خدایا این چیست آیا خوابم یا بیدارم. بعد که از خواب پا شدم، دیدم همین برادر شهید قدسی هستند که در نیمه های شب ساعت 2 و سه بعد از نصف شب بعد از اینکه نماز شبش را خوانده، شروع کرده به زمزمه کردن قسمتهایی از دعای کمیل و با خودش راز و نیاز می کند و گریه سر داده است. بعد آن شب به من گفت: می خواهم بروم جلو. ایشان وقتی جلو رفتند با خودم حس کردم که یک حالت دیگری است. در سنگر داشتم استراحت می کردم، البته بی سیم آنجا بود، تلفن هم کنار دستم بود، چون خط پدافندی را بیشتر با بی سیم کار می کردیم، تلفن کنار دستم بود، همانطور که استراحت می کردم دیدم حرکت دشمن فرق کرد. دیدم که دشمن کالیبر می بندد و همراه با کالیبر خمپاره شصت می زند که صدا ندارد. گفتم امشب تلفات از ما نگیرد با این تاکتیک خیلی خوب است. هنوز می خواستیم تماس بگیریم، دیدم بچه ها زنگ می زدند از گروهانی که توی خط داشتیم تماس گرفتند که شهید قدسی زخمی شده است. بلند شدم فرمانده گردان که خواب بود را بیدار کردم و گفتم: از پشت خط اینطوری گفته اند. در جواب گفتند: خیلی خوب، بلند می شوم، می روم آنجا، بلند شدند و رفتند اورژانس وقتی برگشتند قدسی شهید شده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه