شناسه: 64262

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی ربابه قدسی : بعد از یک هفته که محمد صادق به جبهه رفته بود، خواب برادرم را دیدم که برادرم از بالای در آمده و صورتش به خون آغشته شده است . گفتم : چه شده ؟ گفت: خمپاره خورده ام، بعد وقتیکه بیدار شدم از ناراحتی و اضطراب به خانه همسایه مان رفتم . بعد از مدتی دخترم آمد دنبالم گفت: بیا دایی از جبهه برگشته ولی وقتی آمدم کسی را مشاهده نکردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه