اهميت دادن به سلامتي نيروها
راوی محمدرضا خلیلی : وقتی از نیشابور راه افتادیم رفتیم غرب ایلام گفتند شما باید برویید خط پدافندی را در جنوب تحویل بگیرید. همه بچه ها ابتدا ناراحت بودن بعد فرمانده لشکر آمد گفت فرق نمیکند حضور شما در آنجا مثل شرکت در عملیات است چون خط مهمی است شلمچه جای حساسی بود نهایتا ما آماده شدیم رفتیم جنوب گردان حزب الله قبلا خط پدافند را داشتیم ما رفتیم وخط پدافند را از آنها تحویل گرفتیم شب سوم آقای قدسی آمد به گروهان و با یکی از فرمانده دسته هایمان که یکی از از برادران سپاه بود یه مقدار برخورد کرد به علت این که ایشان جایی را که دسته آنها مستقر بود سخت ترین جا بود و خودش پشتیبانی گردان آمده بود از این جهت آقای قدسی ناراحت بود و گفت شما که نیروی سپاه هستید همیشه در کنار بسیجی ها باشید آن جایی که گردان شهید قاضی بود پیچ مرگ می گفتند علتش هم این بود که نزدیک خط دشمن بود بعد ایشان آمد و گفت حالا که این بنده خدا اینجا هست ما میرویم از گروهان خبر بگیریم بنده و آقای قدسی و آقای قاضی سه نفره راه افتادیم رفتیم به طرف پیچ مرگ از پیچ مرگ گفت به سمت راست برویم که خط نزدیک است به مرز عراق آنجا هر صد متر یک سنگر داشتیم یک سنگر نگهبانی داشتیم و یک سنگر استراحت داشتیم که سه نفر در آنجا مستقر بودند یک نفر نگهبانی می داد و دو نفر هم استراحت می کردند وقتی به سنگر اول رسیدیم احوال پرسی کردیم و آقای قدسی گفت یک نفر دوربین را بدهد که نگاه کنیم. از سمت خاکریز آمدیم و وسط سنگرها قرار گرفتیم و نگهبان گفت آقای قدسی شب است خوب دیده نمیشود صبح اگر بیاید به راحتی میتوانید وضعیت دشمن را ببینید و وضعیت آنها را ببینید چون وضعیت آنها نیم متر از خاک ما بالاتتر بود بعد ایشان گفت شب نگاه میکنیم روز هم دوباره میایم نگاه میکنیم دوربین را گرفت ایشان در وسط بود و من در سمت راست بودم و آقای قاضی از سمت چپ نگاه میکرد بعد گفت بریم به سنگر دوم مورد جالب ین بود که گفت بچه ها من تشنه ام شما اب میخواید یا نه گفتیم ماکه تشنه نیستیم بعد گفت پس ببیایید یک استراحت بکنیم ویک ابی بخوریم و ایشان دو لیوان اب خوردند وبه ما هم نفری یک لیولن اب دادند وگفت شما هم بخورید اب را که خوردیم قرار شد خدا حافظی کنیم از نگهبان وبرادران بسیجی بردیم گفت اینجا را یک بار دیگر نگاه کنید نگهبان گفت شب است والان دیده نمی شود وعراقی ها دوربین مادون قرمز دارند و ما را میبینند واحتما دارد ما را ببیند و ما را بزنند گفت زود بر میگردیم پایین در اینجا من وسط قرار گرفتم اقا قاضی سمت راست واقای قدسی سمت چپ ایشان هیچ وقت کلاه نداشت خمپاره که امد جلوی خاکریز به زمین خورد بعد گفت بچه ها برویم صلاح نیست که بلافاصله خمپاره دوم خورد واز خاک ریز رد شد و دوسه متری ما خورد من وقاضی به طرف سنگر نگهبانی حرکت کردیم در این فاصله دو ترکش به من خورد که ماوارد سنگر شدم این وضعیت دو ا سه دقیقه بیش تر طول نکشید اقای قاضی گفت کو اقای قدسی گفتم قدسی رفت به سنگر استراحت در این حین صدایی شندیم دیدیم اقای قدسی درب سنگر افتاده هرچه صدایش کردیم دیدیم جوابی نمیدهد سریع ایشان را گرفتیم و مشاهده کردیم صورتشان سالم است و دیدیم که از زیر بغلش خون میاید ومتوجه شدیم ترکش از زیر بغلش به قلبش اصابت کرده من سریع شهید قدسی را دور کول خود قرار دادم به اقای قاضی گفتم شما سریع بروید ومبولانس را خبر کنید که دو کیلومتر فاصله داشت در حین اینکه ایشان رفتند ما دعا میکردیم ایشان زنده بماند چون به وجود ایشا ن احتیاج داشتیم وقتی ایشان را به اورژانس بردیم وایشان را معاینه کردند گفت چه کاره هستند گفتیم معاون اول گردان گفت کجا ترکش خورده گفتیم سر پیچ مرگ گفت الله اکبر معاون گردان قبل هم انجا شهید شد گفتم حالش چه طور است گفت متاسفانه قلبش کار نمیکند ان موقع بود که ناراحت شدیم و با انفرادی تماس گرفتیم گفتیم بیایید یکی از برادر ها پرواز کرد این ها سرع امدند وما هم پارچه سفیدی رویش کشیدیم ایشان پارچه سفید را کنار زد وایشان را بوسید و گفت سریع دکتر را صدا بزنید ایشان هنوز جان دارد دکتر امد و معاینه کرد گوشش رابه گوش های شهید گذاشت و گفت نگاه کنید او شهید شده واین بود که ما اماده شدیم برای انجام مراسمشان .
ثبت دیدگاه