ساده زيستي و پرهيز از تجمل
یادم می آید در زمان جنگ من با ایشان به مسافرت رفتم یک روز اسدا… یک مقداری پول به من داد. من با آن پولها دو جفت کفش خریدم .به ایشان گفتم : اسدا… جان هرکدام از کفشها را دوست داری بردار و بپوش .اسدا… قبول نمی کرد ولی با اصرارمن کفشها را پوشید من گفتم : این جفت را برای خودت بردار گفت : خواهر جان برای اینکه دلت را نشکنم می پوشم وگرنه هنوز کفشهای خودم سالم است . انگاز از همان ایتدا یه او الهام شده بود که متعلق به این دنیا نیست.
ثبت دیدگاه