شناسه: 64300

حالات معنوي خاص

شبی خواب دیدم که صدایی مرا متوجه خود کرده خوب که گوش کردم صدای دلنشین بود متوجه شدم که اسدا… است ولی نمی دانم که نماز شب می خواند یا دعای کمیل یا دعای توسل ، هم می خواند هم گریه می کرد با حال معنوی عجیبی راز و نیاز می کرد . گفتم : اسدا… جان اگر می خوانی پس چرا گریه می کنی ؟ در جوابم گفت : مادر ، مادر ، مادر تو را به جدت حضرت زهرا قسمت می دهم مرا از راهی که می روم برنگردان فردای قیامت چه جوابی به حضرت زهرا (س) و حضرت زینت (س) خواهی داد ؟ چگونه سرت را بلند خواهی کرد و چگونه به آنها نگاه خواهی کرد ؟ مبادا حضرت زهرا و زینب (س) به تو بگویند چرا انقلاب شد و این همه شهید شدند تو هم دو تا پسر داشتی چرا یک نفر از آنها را نفرستادی ؟ گفتم : کسی پیش دخترانم نیست و من در روستا تنها هستم اگر به جبهه بروی دخترانم تنها می مانند به این علت از رفتن او به جبهه ممانعت می کردم. اسدا… گفت : خیلی از رزمنده ها وقتی به جبهه می آیند می گویند مادرشان دستشان را حنا می کند . گفتم : تا به حال نمی دانستم که چه راه خوبی را انتخاب کرده ای از این به بعد برو خدا پشت و پناهت باشد . حنا هم پشت دستش بستم و ازهمین زمان که رفت دیگر نیامد تا 12 سال مفقود بود و بعد از گذشت این همه سال پیکر پاکش را برای ما هدیه آوردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه