شجاعت و شهامت
راوی علی فهمیده قاسم زاده: بعد از عملیات میمک یک دشت وسیعی بود که برای جلوگیری از پاتک دشمن باید آن را مین گذاری می کردیم . ما حدوداً بیست نفر از نفرات گروه تخریب را جمع کردیم و به همراه برادر قاسم موحدی به سمت دشت حرکت کردیم ومینهای ضد خودرو و ضد نفشر را حمل می کردیم ما حدوداً از 300 الی 400 متر جلوتر از خاکریز شروع کردیم به کاشتن مین که تا یک نقطه ای تمام کنیم . زمانیکه راه افتادیم که برویم برادر موحدی هم به همراه ما راه افتاد که از پشت خاکریز بیاید من برگشتم و به ایشان گفتم : برادر قاسم شما نمی خواهد بیایی شما در همین جا پشت خاکریز باش ما گزارش کار را به شما می دهیم ولی برادر موحدی اصلاً قبول نمی کردند و هر زمان که ما بر می گشتیم و پشت سرمان را نگاه می کردیم می دیدیم که ایشان هم پشت سرمان دارد می آید . البته لارم بود که ما چندین مرتبه از قرارگاه تا آن مسیری را که قرار بود مین کاری کنیم می بایست می رفتیم ومین می آوردیم می دیدیم که ایشان هم به همراه ما می آیند و باز می گردن لذا من چندین مرتبه به ایشان گفتم : شما چرا می آیید ؟ من که هستم اما باز می دیدم برادر موحدی توجهی به حرفهای من ندارد و دستهایش را بر روی سینه اش گرفته و ایستاده است . در همان زمان هم تیربارها و خمپاره های دشمن دائماً بر سر ما آتش می ریخت . به طوریکه هر لحظه احتمال مجروحیت و یا شهادت وجود داشت ولی برادر موحدی بدون اینکه توجهی به تیربار عراقیها و یا سوت خمپاره ها داشته باشد دستهایش را بر روی سینه اش گرفته و ایستاده بود . البته آن محیط ، محیطی بود که ترس خود به خود وجود داشت و خطری که ایجاد می شد انسان ناخود آگاه خم می شد و کمر خم راه می رفت و یا دراز می کشید و یا زمانیکه صدای سوت خمپاره می آمد انسان بدون اراده زمین گیر می شد و در اصل این ترس نبود بلکه آن احساس انسان بود و آن فکر و عقلش که دستور می داد که به مجردی که سوت خمپاره را می شنود قبل از اینکه اراده ای داشته باشد عقل می گفت : که زمین گیر شوید ولی برادر موحدی به این مسئله هیچ توجهی نداشت و می دیدیم که آمده و بالای سرما ایستاده و کاری نمی کند و من هم متوجه نبودم که قضیه چیست در هر حال آنجا جای بحث و این حرفها نبود که من بیایم و به برادر موحدی بگویم چرا نمی خوابی بعد از اینکه مین کاری تمام شد و به عقبه برگشتیم به برادر موحدی گفتم : شما چرا خودتان را به خطر انداختید و به همراه ما آمدی برادر موحدی گفت: خوب آمدم که تنها نباشید . من گفتم : شما که آمدی خوب چرا زمانیکه صدای سوت خمپاره ها را می شنیدی نمی خوابیدی ؟ برادر قاسم موحدی گفت: من دیدم که بچه ها و حتی خود شما هم زمانیکه حتی خمپاره هم نمی آمد کمر خم راه می رفتید و این خودش کلی از حرکت ما و سرعت کار را کند کرده بود. من زمانیکه یک مقدار فکرکردم دیدم که برادر موحدی راست می گوید و من خودم هم در آن زمان متوجه نبودم و کمر خم راه می رفتم . برادر موحدی واقعاً با این کارش به ما عملاً درس بزرگی را داد و گفت : من چونکه فرمانده شما بودم با وجود اینکه ایستاده بودم شما خودبه خود کمر خم راه می رفتید ولی اگر من کمر خم راه می رفتید شما حتماً می نشستید و کاری پیش نمی رفت و من به همین خاطر آمدم و در آنجا ایستادم که شما راحتتر بتوانید کار کنید . زمانیکه من این حرفهای برادر موحدی را برزسی کردم دیدم که واقعیت است وایشان در صورتیکه ایستاده بودند من خودم ناخودآگاه کمر خم راه می رفتم و این امر بر روی کار ما خود به خود اثر گذاشته بود و سرعت عمل ما را زیادتر کره بود وبه حمد ا… این کار ایشان باعث شد که ما تلفاتی را هم در زمینه مین کاری ندهیم و بچه ها به سلامت به عقب برگردند .
ثبت دیدگاه